خانه > فرهنگی > شعر ، داستان > وقتی کلاغها بع بع می کنند

وقتی کلاغها بع بع می کنند

وقتی کلاغها بع بع می کنند

نویسنده:محبوبه حاجیان نژاد

ما مریض های این بخش همه، دیوانه های خیلی خوبی هستیم. نه شیشه می شکنیم و نه با هم گلاویز می شویم. هیچ وقت یقه ی پرستارها را نمی گیریم و با چنگال تهدیدشان نمی کنیم. قرص هایمان را سر وقت می خوریم، بی عذر و بهانه، و بعد لیوان ها را نمی شکنیم و پا برهنه روی خرده شیشه ها راه نمی رویم. سرمان را از میله های پنجره ها بیرون نمی کنیم و هوار نمی کنیم. آخر شب مسواک می زنیم. اول صبح ورزش می کنیم و همیشه به حرف پرستارها گوش می دهیم. فقط گاهی غروب ها که خیلی دلمان می گیرد کز می کنیم کنج میله های آن سوی محوطه و زل می زنیم به هوا، به مگس ها، به کلاغ ها….

شاید به همین خاطر بود که جناب سلجوقی را از همان روز اول آوردند توی بخش ما. وقتی می آوردنش توی بخش، آقای سهرابی و خانم ستوده طوری از دو طرف هوایش را داشتند که انگار دارند یک چیز شکستنی را با خود می آوردند. چند نفر دیگر هم با پرستارهای بخش از عقب می آمدند. آخرتر از همه هم زنی می آمد که بی صدا آبغوره می گرفت. دیوانه های بخش هم تک و توک از اتاق هایشان سرک کشیده بودند و نگاه می کردند.

جناب سلجوقی را یک راست آوردند توی اتاق ما که چند روزی بود که اتاق من شده بود.این اتاق در نوع خود بهترین اتاق بخش است. بر خلاف دیگر اتاق های بخش که همه چهار تخته اند یا شش تخته، این اتاق فقط دو تخت دارد و فضایش هم نسبتاً بزرگ و راحت است. دو طرفش دو تا پنجره دارد که از پشت میله های سبز و کلفت آن می توان تمام محوطه و درختان و نیمکت هایش و حتی دیوارها و کمی آن سوی دیوارها را به خوبی دید زد.

جناب سلجوقی مرد میانسال لاغر اندامی است با موهای سفید پراکنده که فقط اطراف سرش را حاشیه زده­اند. روزی که او را به اتاق من آوردند، ابروهای کوتاه و بالا رفته افق روی پیشانی صافش دو تا خط انداخته بود که توی هم گره خورده بودند. خانم ستوده و آقای سهرابی با دلسوزی و احترام نگاهش می کردند و او به همه همراهانش که حالا توی اتاق بودند بی اعتنا بود.

تا یک هفته قبل از آمدن جناب سلجوقی، تختی که الان متعلق به اوست، جای خواب ممل کدو بود. مثل همه دیوانه های این بخش، دیوانه ی خوبی بود. رنگ سبز را خیلی دوست داشت و عاشق تربچه بود. تمام روز کنج تخت کز می کرد و با خود خودش پچ پچ می کرد و غروب ها به پشت می افتاد روی تخت و دهان غارش را باز می کرد و دستش را می گذاشت روی شکم گنده اش و کِرکِر می خندید. صدای خنده هایش مثل صدای کشیده شدن یک اره ی کند بود روی تنه خشک و کهنه یک درخت. آنقدر می خندید تا ضعف می کرد آن وقت خنده هایش من را یاد چرخ خیاطی کهنه مادر بزرگم می انداخت که دو ساعت تمام کرکر می کرد و جان می کند، تا یک وجب شکاف را بدوزد. ممل کدو گاهی وقت ها آنقدر می خندید که صورت و گوش هایش سرخ می شد و سیاهی چشم هایش می رفت بالا. آن وقت پرستارها می­آمدند بالای سرش و یک مشت قرص را به همراه چند قلپ آب از لای نیش بازش می ریختند توی حلقومش، تا زبان به کام بگیرد و بتمرگد. و اگر اوضاع خنده هایش خیلی بیخ پیدا می کرد، دو سه تایی دست و پایش را می گرفتند و یک آمپول بزرگ را تا قدش فرو می کردند توی بازوی او.

هفته پیش یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم ممل کدو پایین تخت روی خون های دلمه بسته ی کف اتاق افتاده و چشم هایش همان مدور نیمه باز مانده…

چند روز بعد از زبان خانم ستوده که تلفنی صحبت می کرد شنیدم که ممل کدو نصف شب با چنگال رگ دستش را زده.

روزهای اول که جناب سلجوقی را آورده بودند، پرستارها دم به ساعت می آمدند و بهش سر می زدند که مثلاً، “چیزی لازم ندارید جناب سلجوقی؟” “از اتاقتان راضی هستید؟” “گرمتان نیست؟” “سردتان نشده؟ ” ” می خواهید ببرمتان توی محوطه هوا بخورید؟ “اجازه می دهید یک آرامبخش به شما تزریق کنم؟‌” “لطفاً داروهایتان را می خورید؟”

جناب سلجوقی در مقابل این همه اظهار لطف، فقط از پشت آن عینک ظرفیتش، دقیق به آنها نگاه می کند و با تأسف سر تکان می دهد. گاهی هم لب های باریکش را که مثل دو تکه سنگ روی هم افتاده­اند تکان می­دهد و به نجوا چیزی می گوید. همه پرستارهای بخش مدام هوایش را دارند اما کمتر توی چشم هایش نگاه می کنند. حق هم دارند. جناب سلجوقی با آن چشم های ریز و تیله ای از بالای عینکش که همیشه نوک بینی اش در حال افتادن است، طوری نگاه می کند که انگار می خواهد ترکیب صورت آدم را برش برش دهد.

بر خلاف بیشتر دیوانه ها که روزهای اول آمدنشان، سر و صدا راه می اندازند، بد و بیراه می گویند، سرشان را به دیوار می کوبند و بخش را به هم می ریزند، جناب سلجوقی بیشتر مواقع آرام ساکت است. قرص هایش را مطیعانه می خورد، اما با یک حالت خاص، مثل نگاه کردنش. و روزی هزار بار شیشه ی عینکش را با یقه ی پیراهن سفیدش پاک می کند و به جز موقع پاک کردن شیشه های آن، هیچ زمان دیگری حتی موقع خواب عینکش را از چشم هایش جدا نمی کند.

صبح ها که من می روم توی محوطه کمک مورچه ها، او کتاب می خواند بعدازظهرها هم که من برای شریف و مادرم نامه می نویسم، او باز هم کتاب می خواند و عصرها پشت میله های سبز پنجره می ایستد و زل می زند به جایی که معلوم نیست کجاست. گاهی وقت ها هم اگر حوصله داشته باشد، می افتد به روده درازی. بر خلاف ظاهر آرامش، موذی و آب زیر کاه است. همه راهم می شناسد حتی ممل کدو و شریف را که فکر نمی کنم اصلاً آنها را دیده باشد. گاهی وقتها وسط وراجی هایش زل می زند به یک جایی و چشم هایش چهار تا می شود. زل می زند به میله های پنجره، ناخن های دستش، دمپایی های سبزمان و یا جوراب های آش و لاش من که روی میله ی تخت آویزان شده اند و دهانشان مثل دهان ممل کدو، وقتی که کر کر می خندید، باز مانده.

خورشید هنوز غروب نکرده. روی تختم نشسته ام و دارم سومین نامه را می نویسم. یکی را برای مادرم تمام کرده ام و دو تا را برای شریف نیمه کاره گذاشته ام. خانم ستوده می گوید نوشتن برایم خوب است، به شرط اینکه سعی کنم به جای آنکه از مورچه ها و سروها و کلاغ بنویسم، از خودم بنویسم، از مادرم، چه می دانم از همه ی چیزهایی که دوست دارم و من شروع می کنم به نوشتن از مادرم، شریف، خانم ستوده، تختم، جورابهایم، از عینک جناب سلجوقی، از دمپایی های سبز هر دوتایمان ازمورچه هاسروهاکلاغ ها…

اما نمی توانم هیچکدام را روی کاغذ بنویسم چون خیلی حجیم اند و تمام کاغذ را پر می کنند. فقط روی کاغذ می نویسم مادر و دورش یک پنج بر عکس می کشم. این را شریف یادم داده بود، وقتی که هنوز زن نداشت.

شریف همیشه زود به زود به دیدنم می آید. با اینکه پسر عموی من است اما دیوانه نیست. توی یک کارگاه نجاری کار می کند و همیشه با صاحب کار سرشاخ است. هر وقت می آید برایم کاغذ و خودکار و سیب سرخ می آورد چون می داند اینها را از همه چیز بیشتر دوست دارم. گاهی وقتها اگر حوصله داشته باشد با هم می رویم پائین توی محوطه. او و آقای سهرابی توی محوطه با هم قدم می زنند و حرف می زنند و من هیچی از حرفهایشان نمی فهمم چون حواسم به کلاغ هاست که بالای سرمان قار قار می کنند.

شریف می گوید آقای سهرابی همکلاسی دوره دبیرستانش بوده اما من که باور نمی کنم.

روزهایی که شریف خسته و بی حوصله است، مثل رزوهایی که با صاحب کارش دعوایش شده، توی اتاق روی تختم دراز می کشد و پشتش را تکیه می دهد به دیوار، یا باهم می آییم پایین و او روی آن نیمکت چوبی پای درخت سرو دراز می کشد و مثل همیشه ساعدش را می گذارد روی پیشانی اش و بع یک چشم به هم زنی می رود توی خواب پادشاه هفتم….

من هم به زحمت خودم را روی نیمکت، بالای سرش جا می دهم و به درخت سرو بالای سرم که خیلی با هم رفیقیم، می گویم که بی زحمت سایه اش را یک کم بکشد این طرف تر، بالای سر شریف و او هم که خیلی با مرام است گوش می کند. بعد نفس راحتی می کشم و مگس های اطراف شریف را می پرانم و کیف می کنم.

نامه را این طور برای شریف ادامه می دهم:

«حال من خوب است، ملالی نیست جز دوری شما. فقط دلم می خواهد سیگار بکشم که نمی گذارند، دلم می خواهد کبریت آتش کنم که نیست. دلم می خواهد بروم توی عالم هپروت. پس تو کجایی شریف؟ نمک در نمکدان شوری ندارد، دل من طاقت دوری ندارد.»

آقای سهرابی آمده توی اتاق، پرده ی کنار زده را روی پنجره می کشد تا آفتاب که با بی حیایی تمام خودش را انداخته توی اتاق، چشم های جناب سلجوقی را اذیت نکند. بعد یک راست می رود سراغ او، دستش را می گذارد روی شانه های جناب سلجوقی که چند ساعت است همین طور کرکره ی گوشه ی تخت و زانوهایش را بغل گرفته.

ـ دراز بکشید جناب سلجوقی. دراز بکشید لطفاً، این طوری خسته می شوید.

جناب سلجوقی مقاومتی نمی کند و دراز می کشد روی تخت. اما تیزی نگاهش را فرو می کند توی چشمهای کشیده و نجیب آقای سهرابی و می گوید: «واقعاً که… متأسفم» بعد کتاب توی دستش را پرت می کند گوشه ای و می گوید: «ملاحظه می کنید؟ هذیان مطلق.»

آقای سهرابی تلخ و زورکی لبخند می زند و بعد برای فرار از تیزی نگاه جناب سلجوقی از اتاق بیرون می رود.

این روزها گاه و بی گاه آدم های زیادی به ملاقات جناب سلجوقی می آیند. آدم های اتو کشیده­ی مرتبی که بیشتر شبیه خودش اند و با کنجکاوی و دلسوزی نگاهش می کنند. گاهی وقتها هم او را با احترام همراه خود می برند و تا چند روز بعد هم هیچ خبری از جناب سلجوقی نمی شود.

امروز صبح وقتی خانم ستوده قرص های من و جناب سلجوقی را می دهد و از اتاق بیرون می رود، جناب سلجوقی با یک جست خودش را کنار من روی تخت می رساند و بیخ گوشم پچ پچ می کند که: «امیدوارم حدس هایم درست از آب در نیامده باشند وگرنه…»

صدایش گرفته و زمخت است. مثل صدایی که از یک حنجره ی خو گرفته با دود و دم بیرون آمده باشد. صورتش رنگ پریده به نظر می رسد و رنگ تیله ای چشم هایش قهوه ای می زند.

چند لحظه زل زل نگاهم می کند بعد مچ دستم را می گیرد و همراه خود می کشد پشت پنجره. بعد عینکش را از چشم می گیرد و با وسواس با یقه پیراهنش پاک می کند و می گیرد جلوی چشم های من.

ـ نگاه کنید، آن طرف را می گویم. پشت آن دیوارها را… ملاحظه می کنید؟!

ـ از پشت عینک او همه چیز را گود رفته می بینم. بعد سرم درد می گیرد و چشم هایم را مثل وقتی که افتاب افتاده باشد تویشان می بندم.

جناب سلجوقی با دلخوری عینک را از دستم می گیرد و می گوید: «واقعاً که جای تأسف است، یعنی شما هم؟» بعد روی پنجه ی پاهایش به طرف در می رود و از آنجا به چپ و راست راهرو سرکی می کشد و بر می­گردد طرف تختش، از زیر بالش چیزی بر می دارد و می آید پیشم. توی دستش یک خودکار آبی است که دقیقاً نصف رنگ آن تمام شده. خودکار را می گذارد کف دستم و می گوید:

«من شریف را می شناسم. همان که برایش نامه می نویسید، همان که برایش کاغذ و خودکار می آورد…»

نگاهم روی صورت سفیدش که حالا بعد از چند روز موهای سفید آن را پوشانده مات می ماند. چیزهایی هست که نمی فهمم. اما زیاد به آنها فکر نمی کنم چون قرار نیست یک آدم دیوانه همه چیز را به سادگی بفهمد. دلم می خواهد به شریف فکر کنم، اما جناب سلجوقی شروع کرده به روده درازی.

ـ خوب… آقای فریدون، یک چیزی هست که شما باید بدانید. من این اواخر خیلی احساس نگرانی می کنم. منظورم این است که… اصلاً اشکالی ندارد با هم رک و راست باشیم؟… خوب حالا خیلی بهتر شد.

می خواهم بگویم که من اثرات اولیه ی یک جنون مزمن را توی چشم های رفیق شما دیده ام… در واقع یک جور سرطان روحی… متوجه هستید که؟ البته شما از آن دسته آدم هایی نیستید که باید باشید. شما خوشبختانه همانی هستید که هستید. من در برخوردتان با او دقیق شده ام، من در برخوردتان با همه چیز دقیق شده ام و به راز شما ایمان دارم.

ـ راز؟

 دوستانه می زند به پشتم: «خودتان را به آن راه نزنید، هرکس خربزه می خورد، باید پای لرزش هم بنشیند، درست است؟»

حالا می فهمم چرا اینجا به ما خربزه نمی دهند، لابد به این خاطر که بلد نیستیم چطور پای لرزش بنشینیم.

جناب سلجوقی صبر کرده تا من بلند بلندفکرهایم را بکنم.

بعد ادامه می دهد: «می دانید ! اخیراً کتابی خوانده ام که توی آن به نکته ی عجیبی اشاره شده بود. توی این کتاب نوشته بود آدم عاقلی را تصور کنید که خودش را به دیوانگی زده و جلوی شما از خودش ادا در می آورد، مثلاًً جفتک می زند یا عین میمون از در و دیوار بالا می رود، طبیعی است که شما خنده تان می گیرد. اما حقیقت چیست؟ شما به او می خندید یا او به شما؟بله درست است.حقیقت این است که این اوست که شما را سر کار گذاشته و توی دلش به ریش شما می خندد. خوب، حالا حکایت ما نسبت همان عاقل دیوانه نماست به آدم های دیگر.»

وراجی های جناب سلجوقی تمامی ندارد. وقتی خانم ستوده قرص هایم را می آورد آب لیوان را تا ته سرمی کشم و به سرم می زند که بزنم و لیوان را جلوی پایم خرد کنم.اما این کار را نمی کنم چون می دانم که همه مریض های این بخش باید دیوانه های عاقلی باشند. ازاین گذشته اگر بخواهم هم نمی توانم چون سایه ام آن طرف تخت افتاده ومن از بلندی قدش خجالت می کشم. من دوست دارم هر شب زیر نور چراغ با سایه ام حرف بزنم اما هنوز اول شب است که خانم ستوده می آید و برق ها را خاموش می کند.بعد می گوید “سعی کن بهش فکر نکنی “. سایه ام رامی گوید و من هم قول می دهم که سعی کنم اما توی دلم به ریش خانم ستوده می خندم چون وقتی برق ها خاموش می شوند سایه ام می شود قد تمام اتاق.

جناب سلجوقی همینطور فک می­زند وآسمان و ریسمان را به هم می­بافد و هی تاسف می­خورد و هی می­گوید اخیرا کتابی خوانده ام که… که کم کم رنگش می پرد و رنگ تیله ای چشم هایش می زند به قهوه ای.عینکش می آید نوک دماغش ودهانش کف می کند.تا اینکه اقای سهرابی و خانم ستوده می آ یند واو را همانطورکه حرف می زند روی تخت دراز می کنند و یک آمپول بهش می زنند که تاچند دقیقه بعد می تمرگد ومن هم از وراجی هایش خلاص می شوم.

هیچ خبری از شریف نیست.صورتش دارد از یادم می رود. خانم ستوده می گوید”سعی کن هر چیزی که از شریف توی ذهنت هست بنویسی یا بکشی” ومن هیچی یادم نیست جز دو تا چشم قهوه ای روشن که همیشه خسته وکلافه اند.خانم ستوده می گوید “فکر کن “ومن فکر می کنم.می گوید “خیلی فکرکن “ومن خیلی فکر می کنم خیلی بیشتر از خیلی. بعد می روم توی عالم هپروت توی عالم کلاغ ها مورچه ها پروانه ها….

این روزها حالم خوب است.این را آقای سهرابی می گوید. می گوید اگر همینطور پیش بروم به زودی مرخص می شوم و برای همیشه از اینجا می روم. می روم پیش شریف. حال من خوب است.اما نمی دانم چرا شب ها از یقه پیراهنم دود بلند می شود.انگار که دارد یک چیز خیلی مهم توی سینه ام می سوزد.گاهی وقت ها هم همه چیز را با هم قاطی می کنم و همه چهره ها یادم می رود.شریف همیشه می گوید به خاطر همین قرص و دواهایی ست که صبح وشب می ریزند توی شکمتان. اما من باور نمی کنم.طفلک شریف از هیچی خبر ندارد.نه از صف های نامنظم مورچه ها و نه از قار قار بی وقت کلاغ ها.حالا خیال شریف جلوی چشم هایم جان می گیرد.با همان صورت گرد و چشم های بی حالت.نامه مادرم را آورده.می دهد دستم و می گوید:”بگیرش فری.جوابتم براش نوشتم.نوشتم که حال هر دوتامون خوبه.من از خودم یک کارگاه دارم که تو وردستم کار می کنی. بعدش هم نوشتم که داریم پولهامون رو جمع می کنیم تا یک خونه بخریم. حالاخیلی هم بزرگ نبود نبود.همین قدر که سرپناهی داشته باشیم که مجبور نشیم هرماه نصف بیشتر حقوقمون رو بدیم بالای اجاره…دیگه چی نوشتم…اها…نوشتم خونه که خریدیم تو می ری ومادرتو با خودت می آری شهر.اخرش هم نوشتم که باید یک کم دیگه صبر کنیم تا همه جیز درست شه.”

بعد هم ساکت می شود ویک آه بلند می کشد ومی گوید: “طفلک مادرت ” حالا پشتش را تکیه می دهد به دیوار والان است که پلک هایش بیافتد روی هم. بعد توی عالم خواب وبیداری می گوید: کاغذ و قلم هم نیاوردم برات….تموم کردی لابد….حواس نمی ذارن برای آدم که “

پیشانی شریف بیشتر وقت ها من را یاد دفتر حساب دختر همسایه امان می اندازد ان سال ها که کلاس اول بود. پر از یازده ها ویک های کج ومعوج. پر از مساوی های بی نظم. پر از خط فاصله ها و منها هایی که گوشه و کنار صورتش هر جایی که دلشان خواسته بی حال افتاده اند و وقتی شریف می خندد یا اخم می کند عبوس و بی حوصله می روند توی هم.

خانم ستوده می آید و من را از عالم هپروت بیرون می آورد و می گوید: ” وقت خواب است ” و بعد هم برق ها را خاموش می کند. حالا من با سایه ام که قد تمام اتاق بزرگ شده تنها می مانم.

هوا هنوز تاریک است که دست های لاغر جناب سلجوقی مثل دو تا تکه چوب خشک شانه هایم را می گیرد و تکان می دهد. چشم هایم را که باز می کنم توی تاریکی برق تیله ای چشم هایش را می بینم که قهوه ای می زند و ابروهایش را که روی پیشانی بلندش بالا رفته.

ـ بلند شید اقای فریدون.خواهش می کنم بلند شید. یک اتفاق مهم افتاده باید خودتان ببینید.

دست هایم را می گیرد و به زور دنبال خود می کشد جلوی پنجره.

می بینید؟کلاغ ها را می گویم.

سرم را می چسبانم به میله ها وبه آسمان نگاه می کنم.زیرنور چراغ های محوطه چهار پنج کلاغ را می بینم که توی تاریکی آسمان پرسه می زنند و سر و صدا راه انداخته اند.

جناب سلجوقی با نوعی ترس آمیخته با هیجان نگاهی به من ونگاهی به کلاغ ها می اتدازد و می کوید: “می شنوید؟ دارند بع بع می کنند. کلاغ ها دارند بع بع می کنند….می دانید؟اخیرا توی کتابی خوانده ام…نه…نوشته ام که وقتی کلاغ ها بع بع می کنند یک ستاره از ان بالا می افتد جلوی پای آدم. ان وقت می دانید چه اتفاقی می افتد؟

دهانش را نزدیک گوشم می آورد و می گوید: “یک عاقل دیوانه می شود. “

خوب که گوش می کنم می بینم پر بیراه هم نمی گوید. کلاغ ها دارند دور از چشم همه با خیال راحت بع بع می کنند. می روم تا آقای سهرابی را خبر کنم اما جناب سلجوقی بازویم را محکم می گیرد و می گوید: “صبر کنید. این قدر ساده لوح نباشید.دیگه کار از کار گذشته. خیال می کنید این نادان ها می توانند با چهار تا قرص ودوا جلوی اتفاق به این مهمی را بگیرند؟ اگه راست می­گویند کاری کنند که کلاغ ها بع بع نکنند یا ستاره ها از آن بالا نیافتند پایین. می توانند؟ معلومه که نه….می دانید چرا؟ اخیرا کتابی خوانده ام که….”

 حرفش را قطع می کند ومی گوید:” اصلا بگذارید ببینم چه کار می شود کرد. ” بعد با یک جست خودش را روی تختش می اندازد و توی تاریکی کتابی را ورق می زند و با خودش پچ پچ می کند.

اینجا هر ازچند گاهی دیوانه تازه ای می آورند. و گاهگاهی هم دیوانه هایی را که دیگر عاقل شده باشند مرخص می کنند که چند ماه دیگر زار و نزارتر برگردند یا بروند و برای همیشه گورشا ن را گم کنند. امروز جوانی را آوردند که موهای یگ گوشه از سرش سفید سفید بود و از بس که ناخن های دستش را جویده بود نوک انگشت هایش زخمی و خون آلود بود. جوان تا چشم پرستارها را دور دید شروع کرد با خون نوک انگشت هایش روی دیوارها نوشتن. چیزی شبیه آی با کلاه.همین. آی با کلاه. آ آ آ آ….

این روزها دیگر کمتر کسی به دیدن جناب سلجوقی می آید. پرستارها هم کمتر دور و برش می پلکند. قرص ها وغذا یش راسروقت می آورند. مثل بقیه دیوانه ها و اگراخر شب زیادی روده درازی کند و بخش را به هم بریزد سرش داد می زنند که بتمرگد. جناب سلجوقی برای همه انها متاسف است و همیشه سعی می کند که هر کاری که ازش برمی آید انجام دهد.

هنوز خبری از شریف نیست. انگار قرار نیست هیچ وقت خبری از او بشود.شب ها خوابش را می بینم. دست هایش توی خواب هم بوی گردوها و توت های به دنیا نیامده را می دهد. بوی چوب.چوب درخت گردو توت سرو…بوی خون.

توی خواب هم هی اصرار می کنم مرا همراه خودش ببرد و او مثل بیشتر وقت ها خسته است و الان است همینطور که کنار من به درخت سرو تکیه داده خوابش ببرد. از کوره در می روم شانه هایش را می گیرم و هی تکان می دهم. بعد او نیم خیز می شود. گردن دراز و لاغرش را کج می کند که: “فری جان به جان خودت اون طرف هیچ خبری نیست. اینجا راحتی.راحت راحت. پاتو که بیرون گذاشتی باید مثل سگ بدویی. از کله سحر تا بوق سگ….اخرش هم…

بقیه حرف های شریف را نمی فهمم. پیش خودم فکر می کنم “از کله سحر تا بوق سگ دویدن برای چی؟ ” بعد خودم جوابم را می دهم که:”معلوم است دیگه خنگ خدا.برای یک لقمه نان…یک لقمه نان.” حالا نگاهم می افتد روی پیشانی شریف ویک دسته موی سیاهی که که با عرق های پیشانی اش چسبیده روی آن.

-بفرما آقا فریدون.اینم شریف.نگفتم می آد؟

 صدای اقای سهرابی می پیچد توی خوابم. چشم هایم را باز می کنم. شریف آمده. بی آنکه از خودم بپرسم خوابم یا بیدار می پرم توی بغلش. شریف لبخند می زند. یک لبخند گل گشاد و وارفته که اصلا به گردی مهربان صورتش نمی آید.

ـ چطوری فری؟ منتظرم بودی نه؟ببخش وقت نشد بیام.

روی تخت می نشیند. تختم از سنگینی تن شریف با صدای غژغژش غرغری می کند و ساکت می شود.نگاه شریف بی هدف اطراف دور می زند و می افتد به جناب سلجوقی که صورتش را پشت کتاب نیمه باز توی دستش پنهان کرده و توی خودش است. بعدمثل اینکه تازه چیزی به یادش آمده باشد می پرسد:”پس کو ممل کدو؟” و دوباره حال من را می پرسد و منتظر جواب نمی ماند.لابد پیش خودش فکر می کند که خوبم.مثل همیشه.

بهش می گویم…بعد نمی دانم چی بهش می گویم که با لبخندی که به زحمت گوشه لب هایش آویزان است تلخ نگاهم می کند و می رود توی عالم هپروت. به جان زنش قسمش می دهم که این دفعه من را همراه خودش ببرد. می خندد. یک جور خیلی سرد و تلخ که توی گوش آدم زنگ می زند.

-کدوم زن فری جان…مرضیه قهر کرده رفته…

-قهر کرده؟خوب من آشتی می کنم باهاش

شریف دوباره نگاهم می کند و خیلی آرام طوری که انگار دارد با خودش حرف می زند می گوید:خوش به حالت فری. اون بیرون اوضاع خیلی خرابه…

با آمدن آقای سهرابی حرف شریف نیمه کاره می ماند. شریف که حالا روی تخت ولو شده کف دست هایش را می گذارد روی تخت وبالا تنه اش را بلند می کند. آنقدر سنگین و سخت که انگار تن کس دیگری را روی دست هایش تکیه داده. بعد تا چشم به هم زدنی صحبتشان گل می اندازد. شریف از کارش می گوید. از صاحب کارش که همیشه با هم گلاویزند. از اینکه چقدر دلش می خواسته درسش را ادامه بدهد اما بختش همراهی نکرده. از اینکه چقدر دلش می خواهد یک خانه کوچک پنجاه متری هر کجای شهر که بشود داشته باشد…و هزار حرف دیگر که من نمی شنوم چون دلم برای مورچه های توی محوطه تنگ شده. فقط وقتی به خودم می آیم صدای شریف را می شنوم که می گوید: “تا می تونی از گرده ات می کشن. بعدش هم حق و حقوقت را داده و نداده با تیپا بیرونت می کنن. حالا باید بعد از سی و شش سال بری از صفر شروع کنی.”

شروع می کنم شمردن: صفر یک دو سه چهار…

شریف نگاهم می کند. یک لحظه ساکت می شود و ادامه می دهد:” راستش گاهی وقت ها به سرم می زنه یه فیلمی سوار کنم بلند شم بیام اینجا… بهت می گن دیوونه اما دیگه راحت می شی…”

اقای سهرابی بی صدا می خندد. می گوید:” نه جانم…انقدرها هم که فکر می کنی اینجا راحت نیست. باید باشی وببینی. ” حالا او شروع می کند به حرف زدن.

جناب سلجوقی که همچنان ساکت روی تختش نشسته هر از چند گاهی سرش را از پشت کتاب بالا می آوردبه شریف نگاه می کند و با تاسف سرش را تکان می دهد.

آقای سهرابی که می رود شریف نگاهی به ساعتش می اندازد و نگاهم می کند. وقتی می بیند همینطور زل زل نگاهش می کنم و رفته ام توی عالم هپروت می خندد و می گوید:” یک کم دیگه صبر کنی میام می برمت پیش خودم…یا خودم میام پیشت “

حالا من خیلی راحت می توانم قبض های ردیف شده آب و برق و گاز و تلفن و اجاره خانه و هزار چیز دیگر را ببینم که توی چشم های خسته و بی حالش قطار شده اند. همه اینها را شریف خودش نشانم داده. آنوقت ها که هنوز زیاد دیوانه نبودم…

شریف بلند می شود که برود اما همانطور که نیم خیز شده نگاهش توی نگاه جناب سلجوقی که حالا کتابش را گوشه ای انداخته قفل شده است. چند لحظه همانطور می ماند و بعد سرش را برمی گرداند طرف من و دوباره با تعجب خیره می شود به جناب سلجوقی. بعد یک صدای عجیب و غریب مثل صدای یک جیغ خفه شده از گلویش بیرون می آید و می گوید: “جل الخالق…این بابا اینجا چکارمی کنه…خودشه؟ عجب…فری اینو نمی شناسی؟…نگاه کن تو رو خدا چی به روزش…فری این چند وقته اینجاست؟می شناسیش اصلا؟دکتر خودته دیگه…دکتر سلجوقی..یادت نیست؟یک ماه پیش…”

جناب سلجوقی صاف توی چشم های شریف نگاه می کند و زیر لب چیزی می گوید. شریف بعد از انکه چند تا “عجب ” و” ای روزگار” می گوید و خوب به جناب سلجوقی نگاه می کند بالاخره بلند می شود که برود. از عقبش راه می افتم. قدم های شریف مثل همیشه بلند و شتابالود نیست.انگار که چیزی پاهایش را به عقب می کشد. به محوطه که می رسیم کلاغ ها را می بینم که بالای سرمان با صدای گوش خراش بع بعشان غوغا کرده اند. شریف که می رود هوا هم تاریک می شود. بعد یک ستاره ازآسمان صاف می افتد جلوی پای من. جناب سلجوقی که حالا کنارم ایستاده شیشه عینکش را با یقه پیراهنش پاک می کند و می­گوید: “واقعا که متاسفم “

 پایان

 

 

 

 


- جهت ارسال نظر نوشتن نام ، ایمیل و وبلاگ ضروری نمی باشد .
- نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی همچنین نظرات ارسالی غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط با مطلب منتشر نمی‌شوند .
- نظرات منتشر شده در این پایگاه صرفا بیانگر دیدگاه کاربران می باشد .