خانه > فرهنگی > فیلم / نمایش نامه > نمایشنامه « قاتل خورشید » (2)

نمایشنامه « قاتل خورشید » (2)

//
امکان درج نظر وجود ندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

نمایشنامة
« قاتل خورشید »
قسمت دوم

تقدیم به پیشگاه سرور و سالار شهیدان دشت کربلا

نوشتة : ا . رسولیان

مرد چیزی نمی گوید .. کلثوم شمشیر را بطرف مرد می گوید .
کلثوم : .. هر چه که هست تو می دانی .. !؟ .. با او چه کرده ای .. !؟
مرد عقب می رود .
مرد : .. آرامتر زن .. آرامتر .. آیا دیدی که پای از این در بیرون بگذارم .. !؟
کلثوم مکثی می کند .. حیران و سرگردان به دور خود می چرخد .
کلثوم : .. به کجا رفته است .. ؟
همان وسط صحنه می نشیند .
مرد : .. باز می گردد ..
صدای باز شدن در چوبی حیاط خارج از صحنه بگوش می رسد .. مرد بطرف پنجره می رود .. مکثی کرده و از در سمت راست خارج می شود .. ام عبید ، زن همسایه که زنی میانسال است سراسیمه از در سمت چپ وارد می شود .
ام عبید : .. کلثوم .. کلثوم .. چه خوب که اینجایی ..
کنار کلثوم می نشیند .
ام عبید : .. آفتاب طلوع نکرده جارچیان دارالخلافة امیر المؤمنین در شهر جار می زنند که در خانه هایتان بمانید تا از گزند دشمنان رها شده در کوی و برزن در امان باشید ..
کلثوم : .. دشمان رها شده در کوی و برزن .. !؟
ام عبید : .. آری .. دشمنان امیر المؤمنین یزید ..
کلثوم از جا برخاسته و بطرف تاقچه می رود و کوزة گلی را از روی آن برمی دارد .
کلثوم : .. از کی امیرِ مؤمنین یزید ابن معاویه شده .. !؟
ام عبید با نگرانی کلثوم را می نگرد .. ترس و هراس از چهره اش نمایان می شود .. از جا برخاسته و بطرف کلثوم می آید .
ام عبید ( صدایش را پایین می آورد ) : .. بیم جان خویشتن را نداری .. !؟ .. ( بلند ) : .. جاسوسان حکومتی به هر شکل و قیافه ای در کمینند تا زبان مخالفان را آن واحدی از حلقومشان بدرآورند ..
سر و صدای مبهمی خارج از صحنه بگوش می رسند .. سکوت سنگینی بر صحنه حاکم می شود .
ام عبید : .. این مرد کیست که در حیاط بود .. ؟
کلثوم لیوانی که در دست دارد را از کوزه گلی پر از شیر می کند و بدست ام عبید می دهد .
کلثوم : .. نترس .. او که از لباس زربافت و شمشیر مرصع نشان دربار نصیبی نبرده چگونه ممکن است خبر چین حکومتی باشد .. ؟ .. نیک نگریستی اش .. ؟ .. او نیمه شب تا کنون در منزل من بسر می برد و کلامی از امیرالمؤمنین شما به زبان نیاورده است ..
ام عبید : .. تو سر خویش را به باد خواهی داد ..
ام کلثوم : .. چه شده ام عبید .. ؟ .. می ترسی جاسوسان حکومتی بسراغمان بیایند .. ؟
ام عبید ملتمسانه جلوی پای او زانو می زند .
ام عبید : .. تو رو به خدا آرامتر .. مأموران حکومتی خانه به خانه پی جوانی می گردند که نیمه های شب در کوچه ها فریاد می زده است که من خورشید را سر بریدم ..
کلثوم مکثی می کند .. چیزی به یادش می آید .
کلثوم : .. جوان .. آه .. خدای من .. عبدالله نیست .. صبحگاهان که پی اش همه جای خانه را کاویدم ، اثری از او نیافتم ..
ام عبید نیز نگران می شود .. بطرف پنجره می رود .
ام عبید : .. هر کجا که باشد باز خواهد گشت .. قراولان دروازه های شهر را بسته اند ..
کلثوم : .. دروازه ها را .. ؟
ام عبید : .. تا کسی پای به داخل شهر و بیرون آن نگذارد ..( صدایش را پایین می آورد ) : .. شهر آبستن حوادثی است خونین .. اوضاع آنقدر بهم ریخته است که سیه زاغان را نیز یارای خواند آواز شوم همیشگی شان نیست .. کافی است هوا را بو بکشی .. بو بکش ..
ادای بو کشیدن در می آورد .. کلثوم نیز بی اختیار هوا را بو می کشد .. ام عبید به دور او می چرخد .
ام عبید : .. بوی چه می آید .. ؟ .. خون .. ؟
کلثوم : .. نه .. نه ..
ام عبید : .. خوب بو بکش .. ؟
کلثوم : .. بویی نیک و خوش ..
ام عبید : .. زمین و هوا را بوی خون دشمنان خلیفه برداشته است ، آنوقت تو می گویی .. عطری روح افزا همه را آکنده کرده است .. ؟
کلثوم با بی قراری بطرف پنجره می رود .
کلثوم : .. نمی دانم .. نمی دانم .. عجب روزی است امروز ..
ام عبید : .. چه بی جهت نگران و سراسیمه ای .. ده روز جشن و پایکوبی همة بلاد مسلمین را دربرگرفته است و تو کنج خانة خویشتن بسط نشسته ای ..
کلثوم : .. مرا چه به شادمانی خلیفه .. ؟
ام عبید : .. کلثوم .. کلثوم .. تو همه را از خود ناامید می کنی .. مادر بزرگ امیر سپاه امیرالمؤمنین یزید باشی و اینگونه بی اعتناء به دارالخلافه .. ؟
کلثوم ناباورانه ام عبید را می نگرد .
ام عبید : .. آری .. آری .. پسرت عبدالله .. گویی در جنگ رشادت ها از خود نشان داده ..
کلثوم نگاهی به نیام شمشیر عبدالله می اندازد که روی زمین افتاده است .. روی زمین می نشیند .

پایان قسمت دوم ـ 1385 ـ تهران ـ التماس دعا


- جهت ارسال نظر نوشتن نام ، ایمیل و وبلاگ ضروری نمی باشد .
- نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی همچنین نظرات ارسالی غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط با مطلب منتشر نمی‌شوند .
- نظرات منتشر شده در این پایگاه صرفا بیانگر دیدگاه کاربران می باشد .