خانه > فرهنگی > فیلم / نمایش نامه > نمایشنامه « قاتل خورشید » (1)

نمایشنامه « قاتل خورشید » (1)

//
امکان درج نظر وجود ندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

نمایشنامة
« قاتل خورشید »

تقدیم به پیشگاه سرور و سالار شهیدان دشت کربلا

نوشتة : ا . رسولیان
سکوت سنگینی بر صحنه که بعد از باز شدن پرده تاریک است حاکم می باشد .. صدای غرش مهیب رعدی از دوردست ها بگوش می رسد و بتدریج صدای باران جان می گیرد .. کبریتی روی صحنه روشن شده و فانوسی را می گیراند .. با روشن شدن تدریجی صحنه ، کلثوم ، پیرزن کوتاه قد با چهره ای شکسته دیده می شود .. کلثوم فانوس را برداشته و از جا برمی خیزد و با بلندشدن او تمامی صحنه مشخص می شود که اتاقی است گلی با اسباب و اثاثیه ای ساده .. دو طرف صحنه دو در بچشم می خورد که به بیرون صحنه راه دارد .
کلثوم : .. بعد از سال ها .. چه طولانی شبی است امشب .. نیمه شب .. پیش از اذان .. رعد و برق .. ( فانوس را روی تاقچه می گذارد ) : .. هاتفی خوش خبر یا قاصدی شوم .. ؟
صدای در چوبی حیاط خارج از صحنه بگوش می رسد .. کلثوم مکثی می کند .. صدای در مجدداً بگوش می رسد .. کلثوم فانوس را برمی دارد و با نگرانی اطراف را می نگرد .
کلثوم ( با صدای بلند ) : .. کیستی .. !؟
صدای مردی خارج از صحنه بگوش می رسد .
مرد : .. بگشای ..
کلثون هراسان قدمی بعقب برمی دارد .
کلثوم : .. چه می خواهی .. ؟
مرد : .. باز کن تا بازگو کنم ..
کلثوم دستپاچه اطراف را می نگرد .. اولین چیزی که بچشمش می آید سبد حصیری گوشه دیوار است .. او بسرعت بطرف سبد رفته و از داخل آن شمشیری را بیرون می آورد .. شمشیر را از غلاف درآورده و غلاف را روی زمین می اندازد .. فانوس را از روی زمین برمی دارد و شمشیر را در هوا می چرخاند .. شمشیر برهنه در نور فانوس برق خیره کننده ای دارد .
مرد ( با لحنی ملتمسانه خارج از صحنه ) : .. بگشای در تا سیل مرا با خود به شام نبرده است ..
کلثوم شمشیر را زیر چادر خویش پنهان می کند .
کلثوم : .. لختی تأمل کن .. آمدم ..
از در سمت چپ خارج می شود .. صدای باز شدن در چوبی بزرگ و قدیمی حیاط خارج از صحنه بگوش می رسد و چند لحظه ای بعد صدای نزدیک شدن قدم های سنگینی شنیده می شود .. مردی که لباس عربی اش سراپا خیس از از در سمت راست صحنه وارد می شود و همزمان با او ، کلثوم نیز از در سمت چپ به صحنه وارد می شود .. او صورت خود را زیر چادرش پنهان ساخته است .
مرد : .. خدا خیرت دهد همشیره .. به عمر خویش چنین سیل آوری از آسمان ندیدم .. چنین سخاوتی از آسمان در افسانه ها نیز نیامده است ..
می خواهد عرقچین خیسش را از سر در آورد که متوجة غلاف شمشیر می شود که کف صحنه افتاده است .. دستپاچه
می شود .. کلثوم را می نگرد .. کلثوم بلادرنگ شمشیر را از زیر چادر بیرون می آورد .
مرد : .. بر شما حرجی نیست که بر میهمان آشنا نیز وصلة غریبگی می زنید تا خونش را بریزید ..
پای دیوار می نشیند .. کلثوم از این صراحت لهجة مرد جا می خورد .. شمشیر در دست جلو می آید .
کلثوم : .. میهمانی آشنا یا غریبه ای که نیمه شبی بارانی کلبة گلی پیرزنی تنها را می زند تا ..
مرد : .. در نمی گشودی از دیوار می آمدم .. !؟
از جا برخاسته و بطرف کلثوم می آید .. کلثوم ترسیده و هراسان عقب عقب می رود .. شمشیر را مقابل مرد نگه می دارد .
مرد : .. کدامین خانه را مردی می بینی تا میهمانش شوم .. !؟
کلثوم : .. پی چه آمده ای .. !؟
مرد : .. میهمانی غریبه از راهی دور که آمده است پسرت را ببیند ..
کلثوم شمشیر را پایین می آورد .
کلثوم : .. پسرم .. !؟
مرد پای دیوار می نشیند و بندهای چرمی کفشش را از ساق پای خود باز می کند .
مرد : .. مگر عبدالله پسر تو نیست .. !؟
کلثوم جلوی آمده و مقابل مرد می نشیند .
مرد : .. کی از سفر آمد .. !؟
کلثوم با عصبانیت از جا برخاسته و از مرد دور می شود .
کلثوم : .. کیستی .. !؟ .. تو را با پسر من چه حاجت .. !؟
مرد : .. شیری چونان عبدالله از مادری شجاع چون تو به بار می نشیند .. نیک به آن شمشیر نگریسته ای .. !؟
کلثوم شمشیر را بالا می آورد و تیغة آنرا می نگرد .. مرد از جا برخاسته و بطرف او می آید .
کلثوم : .. از شمشیری که برای نبرد جنگ با غریبه بدرود نیام کرده چه تحفه ای بهتر از خون ..
مرد ( می آشوبد ) : .. گفتمت به آشنا نیز تهمت غریبگی می زنید تا خونش را بریزید .. !
کلثوم : .. غریبه .. آشنا .. خون .. تهمت .. از چه سخن می گویی ..
بعقب برمی گردد و مرد را نزدین خویشتن می بیند .. شمشیر را با غیض بیشتری از قبل بطرف مرد می گیرد .
مرد : .. پسرت کجاست .. !؟
کلثوم : .. خسته از جنگ در اتاق آنسوی حیاط آرمیده است .. ( لبخند ملایمی می زند ) : .. خدا او را با جوانان بهشت محشور کند .. روزگار مدیدی می کوشید تا خرج سفرم به مدینه را فراهم سازد ..
مرد : .. مدینه به چکار .. !؟
کلثوم : .. مدینه و مولای من .. ( ناگهان جدی می شود ) : .. می خواهی نیاکانم از آدم تا بابم را برایت بشمارم .. !؟ .. لختی چند خورشید به کوفه سلام خواهد کرد و وقت رفتن است ..
بطرف در سمت راست صحنه می رود .
مرد : .. تا پسرت را نبینم از این درگاه به در نخواهم شد .. !؟ .. دل غمین مدار که او نیز از دیدار من مشعوف خواهد شد .. !
کلثوم مکثی می کند و می رود .. مرد بالای سر نیام شمشیر افتاده روی زمین می ایستد و به آن خیره می ماند .. دو زانو روی زمین می نشیند .. دستش را دراز می کند تا نیام را از روی زمین بردارد ولی با صدای فریادهای کلثوم پشیمان می شود
صدای کلثوم ( خارج از صحنه ) : .. نیست .. نیست ..
مرد دری که کلثوم از آن خارج شده بود را می نگرد .. کلثوم با قدم هایی سنگین وارد می شود .
کلثوم : .. عبدالله نیست ..

پایان قسمت اول ـ 1385 ـ تهران ـ التماس دعا


- جهت ارسال نظر نوشتن نام ، ایمیل و وبلاگ ضروری نمی باشد .
- نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی همچنین نظرات ارسالی غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط با مطلب منتشر نمی‌شوند .
- نظرات منتشر شده در این پایگاه صرفا بیانگر دیدگاه کاربران می باشد .