خانه > فرهنگی > شعر ، داستان > هزارجفت کفش برای یک جفت پایی که ماندند-داستان

هزارجفت کفش برای یک جفت پایی که ماندند-داستان

//
امکان درج نظر وجود ندارد

بسمه تعالی

« هزار جفت کفش برای یک جفت پایی که ماندند »

حوله ، جانماز ، یک جلد قرآن و یک جلد مفاتیح ، شانه ، یه مقدار خرمای خشک و چند تا خرت و پرت دیگه و در نهایت ساک مشکی کوچیکه تمام چیزایی بودند که بابا با خودش می برد حرم . نه یکی ، دو ساعته که حداقل دو روز ، دو روز و نیم همراه بابا بودند . بقول بابا اولین شرط رفتن به هر سفری ، چه بلند ، چه کوتاه ، چه شمال و جه جنوب و غرب یا شرق این بود که بایس مجهز رفت . دیگه چه برسه به یه جایی مثل حرم آقا امام رضا ( ع ) که هر کی اومده واسه گرفتن یه چیزی ، حاجتی و .. اونوقت بد نیست آدم بره دست دراز کنه پیش یه بندة خدایی که خودش دستش پیش یکی دیگه درازه که مثلاً فلان چیز رو داری به من بدی ؟

این بود که حرم رفتن هاش ، با تجهیزات بقول خودش کامل بود . تا جایی که من یادم می آید و مامان هم تعریف می کند ، همیشه ماجرا همینطور بوده است . تنها فرق آن موقعها که هنوز ما نبودیم با حالا که با مامان و زهرا و مهدی می شدیم اهل و عیال آقا بهنام کفاش ، این است که حرم رفتن های بابا از سه ماه ، چهار ماه یکبار شده بود دو هفته یا در نهایت یک ماه یک بار و حرم ماندن هایش از یکی ، دو ساعت به دو روز ، دو روز و نیم رسیده بود . تنها چیزی هم که از آن موقع تا حالا هیچ فرقی نکرده بود ، گیر دادن های مامان به بابا بود .

ـ آخه مرد حسابی ، واسه چی زن و بچه هات رو می ذاری دو ، سه روز بی سر و صاحاب تو شهر غریب ؟

ـ مگه من غریب نیستم ، قربون آقا برم که خودش هم غریب بود .

کوتاه آمدن هیچوقت در کار بابا نبود و تازه خیلی هم تلاش می کرد ما و مامان را هم راه بندازد و با خود به حرم ببرد . ولی مامان نه تنها با او هم قدم نمی شد که هیچ ، برای اینکه حرص بابا را دربیاورد سرش را می گرفت رو به آسمان و با صدای بلند می گفت :

ـ یا خدا ، خودم و بچه هام رو سپردم دست تو .

بابا هم پای امام رضا را می کشید وسط و همینطور که ساک به دست از درگاه خانه بیرون می رفت با صدای بلند جواب می داد :

ـ یا امام رضا ، قربون غریبی اتون برم من ، که سایة سر همة ما غریبه هایی ، تا شما هستی که ما هیچیم . نیستیم اصلاً . تا ما چشممون به ضریح شماست ، یه گوشه چشمی هم به این اهل و عیال ما داشته باش !
بعد تا پشت سر خودش می بست و می رفت ، تازه بغض مامان باز می شد . می نشست جلوی پنجرة اتاق کوچک و زیر لبش زمزمه می کرد که اغنیاء مکه روند و فقرا سوی تو آیند ، تو غریب الغربایی ، حج فقرایی . آخرش هم یه آیه الکرسی رو بدرقه راه بابا می کرد . خیلی راحت می شد فهمید ته دل مامان ، بر خلاف ظاهرش از این حرم رفتن های طولانی بابا راضی راضی بود و این رضایت بعضی از اوقات از زبانش می پرید .

ـ بابات حرم که می ره ، یه ذره از مغازه و مشتری و اوستا و شاگردی دور می شه واس خودش صفا می کنه .

***

اون اول اول ها معنی صفا کردن را نمی فهمیدم هر چقدر هم که زور می زدم یک مفهوم درست و حسابی برای آن پیدا نمی کردم . شاید هم حق با بابا رحمان ، استاد کار بابا بود که سعی می کرد با ته لهجة غلیظ مشهدی اش ، قضیه رو یه جوری برایم باز کند .

ـ موبایل رو دیدی یره که شارژش خلاص می ره ، خاموش می ره ؟ چرا ؟ چون باطری تموم کرده ! بایس بزنی اش به منبع تا جون بگیره یره . دوباره راه بیفته . چیز شه ، شارژ می گن بهش ؟ آقاتم همینه خب . شارژش که تموم می ره ، می ره پابوس آقا . یه چن ساعت ، یه نصفه روز ، بلکم بیشتر . یه چن روزی جون می گیره و می آد بالا سر زن و بچه اش . مَرده خب ، روزگار همینجوری اش سخته ، تو غربت سختتر ، خرج سنگین بود ، تو این اوضاع سنگینتر ، واسه همینم آقات زود شارژ خلاص می کنه . مثل خیلی های دیگه .. بایس دوباره شارژ بشه یا نه !؟
این بابا رحمان ، کفاش پیری بود که دو تا چهار راه مونده به حرم ، مغازه کفاشی داشت . از همان سی چهل سال پیش ، خودش هم از یه جای دیگه ای آمده بود مشهد و شده بود بچة محلة امام رضا ! کارش هم حرف نداشت ، اینها چیزایی بود که بابا می گفت ، ولی خود من هم که دو سه باری رفتم مغازه اش ، مشتری هایش را دیدم ، کم بودند ولی با آدم های کوچه و خیابان و کسایی که دور و برم می دیدیم ، فرق داشتند . سر جمع سی چهل تا مشتری ثابت که فقط از بابا رحمان کفش می خریدند . یعنی سفارش می دادند و بابا رحمان و بابا بهنام من واسشون می دوختند یا کفش های قبلی اشون رو تعمیر می کردند . ظاهر مغازة کوچیکش با ظاهر تمام کفاشی ها و کفش فروشی هایی که تا حالا دیده بودم فرق داشتند و اخلاق و رفتار خودش هم یک جور خاصی بود . همیشه فکر می کردم بابام هم به خاطر همین تفاوت ها خاطر خواه بابا رحمان شده بود ولی اینکه برای چرا اصلاً یک دفعه ای هوس مشهد به سرش زده بود و زن و زندگی رو برداشته بود و اومده بود اینجا و ماندگار شده بود ، چیزی بود که هر وقت هم از مامان می پرسیدیم یه جواب می داد . مهم نبود چطوری و با چه لحنی از مامان می پرسیدیم ، چون جوابش یکی بود ، خلاصه و کوتاه :
ـ زیارت اومدیم مشهد ، تهران که برگشتیم ، بعده چن روز ، باباتون رفت اداره اش و استعفاء داد و هول هولکی پا شدیم اومدیم مشهد ، با اسباب و اثاثیه و برای همیشه ! همین .
البته ، اینکه آدم یه جایی مثل مشهد باشد که فامیل و دوست و آشنا حداقل سالی یه بار بهش سر بزنند و به بهانة او مهمان حرم آقا بشوند و دلی از عزا دربیاورند خیلی با حال بود و به ما هم حسابی می چسبید . بقول مامان ، هم فال بود و هم تماشا . خودمان بانی صلة رحم شده بودیم و خانة نه چندان بزرگمان ، استراحتگاه زوارهای آقا . اینطوری هم کار خودمون راحت شده بود و خیلی کمتر می رفتیم شهرستان هم خیال فامیل راحت که اگر آقا طلبید ، جا و مکانشان ـ که همان خانة ما باشد ـ از خیلی قبل رزرو شده است ! مو لای برنامه ریزی هایشان هم نمی رفت . اول برنامة روزانة شان در مشهد را با خودشان هماهنگ می کردند ، بعد به فامیل ها و دوست ها و اطرافیان پاکار مشهد زنگ می زدند و آمار می گرفتند که احیاناً قرار نباشد به مشهد ـ و خانة ما ـ بیایند و آخر سر هم یه تک زنگ کوچولو به ما که گوش به زنگ مهمان باشیم .

وقتی ایشان به حرم می رسید یک دل سیر با آقا درددل می کردند ، خانة ما هم که می آمدند سفرة دلشان پیش بابا و مامان پهن بود . یک جورایی آقا امام رضا و بعدش بابا و مامان شده بودند سنگ صبورشان و حسابی با آنها راحت بودند . آنقدر که بابا دائماً در حال سفارش کردن به ما بچه ها بود که ما خادم آقا امام رضاییم . یعنی باید مرهم باشیم واسه دل های شکسته . تن های خسته و چشم های دوخته شده به درهای بسته . بعد برای اینکه خیالش راحت باشد که ما بچه ها یه وقت دردسر درست نکنیم و دل مهمانهای ریز و درشتمون رو نشکنیم . با جمله مهمان حبیب خداست ، سفارشاتش را دو قبضه می کرد که یه وقت خدای نکرده با مهمانها بلند صحبت نکنیم ، برایشان پشت چشم نازک نکنیم ، بی احترامی نکنیم و خیلی مباداهای دیگه !

***

آنروز صبح ، سر صبحانه ، وقتی صدای زنگ در حیاط بلند شد ، همة ما به هول و بلا افتادیم که چه کسی می تواند پشت در باشد ؟ عمو مهران ؟ عمه عشرت ؟ خاله اسماء ؟ دایی محمود ؟ و یا یکی از فامیل های دور و دورتر و آشناها ؟ هر کسی که ما منتظرش نبودیم . با دستور مامان ، زهرا و مهدی سفرة صبحانه را برای مهمان هایی که قطعاً این موقع صبح صبحانه نخورده اند ، مرتب کردند . من هم مأمور باز کردن در حیاط شدم . قبل از اینکه صدای زنگ سوم بلند شود ، خودم را پشت در حیاط رساندم و بعد یک مکث کوچک در را باز کردم و بابا رحمان ، تنها کسی که فکرش را نمی کردیم آن موقع صبح پشت در خانه باشد را در چارچوب در حیاط دیدم .

بابا رحمان این بار هم در سلام کردن پیش دستی کرد . سرم را بوسید و دو تا از شکلات های همیشگی اش را داخل مشتم گذاشت و بدون اینکه منتظر پاسخ سلامش بماند ، یا الله بلندی گفت و وارد حیاط شد و منِ هاج و واج را همان کنار در حیاط جا گذاشت . مامان که با چادر سفید گل گلی اش به استقبال بابا رحمان آمده بود او را بداخل خانه راهنمایی کرد و در همان حال من را هم به داخل خانه فرا خواند . در حیاط را بستم و با عجله بطرف خانه رفتم . گیوه های نو و تر و تمیز بابا رحمان بین کفش های چیده شده جلوی در راهرو خود نمایی می کرد . قطعاً هر کسی که این گیوه ها را می دید و می دانست بابا رحمان کفاش است ، با خود می اندیشید که تازگی ها دیگر کوزه گرها از کوزة شکسته آب نمی خورند یا حداقل بابا رحمان اینگونه نبود !

بابا رحمان بی توجه به نگاه های ما ، چای دومش را سر می کشید . حضور بی خبر و آن موقع او در منزل ما ، آن هم در نبود بابا ، مسلماً مقدمة خبر خوبی نبود . طی پانزده سال و اندی که او و بابا بهنام علاوه بر ارتباط شاگردی و استادی ، یک رابطة پدر و پسری را مشق کرده بودند ، سابقه نداشت که بابا رحمان بدون بابا به خانه ما بیاید . آنهم اینطور بی خبر ، در نگاه نگران مامان می شد خیلی چیزها را دید . عدم حضور بابا در سرکارش بدون اطلاع بابا رحمان ، اوضاع خراب کاسبی و تصمیم تعطیلی مغازه از سوی بابا رحمان که اولین نتیجه اش بیکاری بابا و دردسرهای بعدی اش است و شاید هم بحثی ، حرفی ، حدیثی که موجب دلخوری بابا رحمان از بابا و جدایی اجباری آندو از هم شده است . هر چند که نه بابا اهل بحث ، حرف و حدیث بود و نه بابا رحمان اهل دلخور شدن . ولی شیطان است و هزار فکر بد و بیراه که دم به دقیقه ذهن و فکر آدم را بهم می ریزد . لعنت بر شیطانی که مامان زیر لب گفت ، هم ما بچه ها را بخود آورد و هم بابا رحمان را . بابا رحمان الهی شکری گفت و با دستمال یزدی اش لب و دهن خود را پاک کرد .
ـ نیست خود اوستا ؟
مامان با تعجب به بابا رحمان خیره مانده بود . انتظار شنیدن هر چیزی را داشت غیر از آنچه که بابا رحمان به زبان آورده بود و من همانطور که به مامان خیره شده بودم با خودم فکر می کردم اگر همینطور مامان بخواهد فقط تعجب کند و چیزی نگوید قضیه از آنچه که هست بغرنجتر می شود . برای همین خودم دست بکار شدم .
ـ نه بابا رحمان . بابا که نیستن. مثل اینکه ..

می شد حدس زد بابا رحمان از حرم رفتن بابا بی خبر است و در صورت لو رفتن این ماجرا دردسر جدیدی درست خواهد شد . همین بود که تصمیم گرفتم مستقیماً سر اصل موضوع نروم . دائماً هم نگاهم به مامان بود که هر لحظه امکان داشت با نگاه هایش ترمز دستی کلامم را بکشد .
ـ شارژشون تموم شده بود . مثل خیلی های دیگه .. برای همین هم رفتن .. البته .. اگه مسأله ای موضوعی ، چیزی هست ، من بعنوان مرد خانه ، می تونم براتون رفع و رجوعش کنم ..

بابا رحمان با شنیدن جملة آخر من لبخندی زد . گویی باورش نمی شد دیگر مرد شده ام و البته این راه هم نمی دانست که بابا بهنام بخاطر مرد شدن من است که با خیال راحتتر به حرم می رود . اگر این رازداری دست و پایم را نبسته بود و می توانستم قضیة حرم رفتن بابا را فاش کنم ، چه ها که در آن لحظه می توانستم به زبان بیاورم . ولی حیف ! بابا رحمان لبخند زنان دستش را داخل جیب لباس کار رنگ و رو رفته ولی تر و تمیزش برد و چند تا شکلات ـ از همان هایی که به من داده بود ـ را داخل قندان ریخت .
ـ اینم شیرینی ما بابا . حالا کو شیرینی شما ؟

من و مامان و زهرا و مهدی با تعجب همدیگر را نگاه کردیم . بابا رحمان که بالاخره متوجه شد ظاهراً ما چیزی از ماجرا نمی دانیم به صرافت افتاد قضیه را جور دیگری مطرح کند .

ـ بالاخره اوس بهنام ما ، اوستا شد و رفت …

مامان بی اختیار به گریه افتاد و گریة بد موقعش ذهن بهم ریخته مرا بهم ریخته تر کرد . رفت ؟ همین ؟ بابا رحمان هم پا به پای مامان ، بی صدا و آرام شروع کرد به اشک ریختن و من که تکلیف خودم را نمی دانستم ، مانده بودم که باید گریه کنم ، بخندم ، یا مثل زهرا و مهدی بیخیال ، مشغول خوردن شکلات بشوم !
آنقدر ذهنم بهم ریخته بود که متوجة اتفاقاتی که پیش رخم روی می داد نبودم . بابا رحمان از داخل جیب دیگر لباس کارش کاغذ تا شده ای را بیرون آورد و مقابل مامان گذاشت و همانطور که گریه می کرد چیزهایی گفت که من نمی شنیدم نه که آرام بگوید ، گوش های من دل به شنیدن نمی دادند . گریة مامان بیشتر از قبل شد ، آنقدر که به بهانة آوردن چایی ، سینی استکان های خالی را برداشت و از اتاق خارج شد . پشت سر او هم زهرا و مهدی اتاق را ترک کردند و من ماندم و بابا رحمان ، پس همة اینها نقشه ای بوده که من و بابا رحمان با یکدیگر تنها بمانیم و خبر بدی که بابا رحمان قاصد آنست به من داده شود و من ، مرد این خانه در نبود بابا بهنام ، این خبر را به مادر ، زهرا و مهدی و کلیة فامیل های دور و نزدیک برسانم .

عرق سردی روی پیشانی ام نشست و تازه فهمیدم مرد خانه بودن سختی هایی هم دارد و پز و قمپزش فقط در ظاهر است . همانطور که به بابا رحمان زل زده بودم پیش خود فکر می کردم که چطور می شود حل همة مشکلات را گردن بگیرم و از سویی به مامان و زهرا و مهدی امیدواری بدهم ؟ آنهم در شرایطی که فقط سیزده سال سن دارم . درس ، مشق ، مدرسه ، دانشگاه ، کار و از همه مهمتر زندگی ام بخاطر خبر بدی که بابا رحمان تا لحظاتی دیگر به من خواهد داد ، تحت تأثیر قرار می گیرد و من می مانم و دنیایی مشکلات ریز و درشت . کاش لااقل تابستان های سال های پیش را دم دست پدر می نشستم و امروز در نبود او در قامت یک شاگرد ماهر ، در کنار بابا رحمان شروع بکار می کردم تا بتوانم مهدی را به دانشگاه و زهرا را به خانه بخت بفرستم و مادر را چونان گوهری گرانبها پاسبان باشم . ولی مگر همة کار دنیا کفاشی است ؟ نه ، هرگز نخواهم گذاشت فقدان پدر ، چهارستو ن این خانه را در هم بریزد .

آه ، پدر ، خدا تو را بیامرزد و صدها هزاران برابر آنچه که در این دنیای فانی برای ما زحمت کشیدی را در دنیای باقی به تو پاداش بدهد ! همه چیز در همان کلمة « رفتنی » که بابا رحمان گفت پنهان شده بودند . آخرین چیزی که من از زبان بابا رحمان شنیده بودم . بابا بهنام سالم بود . حداقل ما اینطور می دیدیم ولی خب ، بقول همین بابا رحمان ، مرگ حق بود . نه فقط برای بابا بهنام که برای همه .
بابا رحمان به من زل زده بود ، گویی متوجه شده بود که آمادگی شنیدن خبر مرگ پدر را دارم . تمام توانم را جمع کردم ولی فقط یک کلمه از دهانم بیرون پرید .

ـ کی ؟
ـ همین امروز صبح که آمد مغازه برای خداحافظی .. وسایلش را هم برد ؟
یعنی پدر بدون خداحافظی رفته بود ؟ برای همیشه ؟ بی سر و صدا ؟ بغض سنگینی راه گلویم را بسته بود . بابا رحمان که گویی تا حالا چهرة یک پدر مرده را از نزدیک ندیده بود ، هاج و واج مرا می نگریست .
ـ یعنی شماها نمی دونستین بابا ؟
چه بیهوده تلاش می کردم عنان ذهن بهم ریخته ام را در دست گیرم و همة آنچه که رخ داده را از نظر بگذارنم در حالی که ذهنم آنچه که تقدیر پیش رویم خواهد گذاشت را به رخم می کشید . به سال هایی فکر می کردم که پدر مجبور بوده در کنار بابا رحمانی کار کند که برای مرگ شاگردش شیرینی هم می دهد . کاش در بین همة خاطراتم از بابا رحمان ، لااقل نقطة سیاهی بود تا همان را بهانه کنم و دق دلی مرگ پدر را بر سر استادش خالی کنم . با ورود مادر به اتاق ، ناگهان بغضم ترکید و اشکم بی اختیار جاری شد . تصویر مادر در برابرم کمرنگ و کمرنگتر شد . مادر سینی چای در دست ، هر لحظه کج و کجتر می شد تا آنجا که بین زمین و هوا معلق ماند و تلاش من برای گرفتن دستان او و جلوگیری از افتادنش به روی زمین بی فایده ماند . آنقدر که تاریکی همه جا را گرفت .
در تاریکی ، بابا بهنام را دیدم که از دری در دوردست ها وارد شده و دستهایش را بطرف من گرفته است . باریکه های نور از اطراف بدن او به فضای تاریکی که پیش رویم قرار داشت هجوم می آوردند و من در تلاش برای گرفتن دستان بابا بهنام که خیلی بلندتر از قبل شده بودند ، دستان خویش را بطرف او دراز کرده بودم ولی هر چه بیشتر می کوشیدم از بابا دورتر می شدم . صدای گریه و ناله های مامان در سرم می پیچید و بابا رحمان که لباس بلندی از چرم بتن داشت در حالیکه بلندگویی دستی را حمل می کرد بطرفم می آمد تا خبر بد را در گوشم بخواند . تنها کاری که از دستم برمی آمد جیغ زدن بود . ناگهان همه چیز تمام شد و سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفت . چشمانم را که باز کردم . اول از همه سقف اتاق درمانگاه سر کوچه ای که خانه مان در آنجا بود را دیدم . چند لحظه بعد پرستاری که سعی می کرد از لای چشمان نیمه بازم پی به وضعیت سلامتی ام ببرد و در نهایت مامان با چشمانی اشکبار .
ـ یا امام رضا ، بزرگواری کردی غلامت رو بهم برگردوندی آقا .
ـ بابا کجاست ؟
ـ مغازه مادر به قربونت .
ـ زنده اس ؟
مامان لبخندی زد . از آن لبخندهایی که فقط مواقع خاصی می زد . آرام دستش را روی پیشانی ام گذاشت . فکر می کرد هنوز باورم نشده است که هیچ خبر بدی قرار نیست به گوشم برسد و البته ، درست هم فکر می کرد .
ـ پس چرا نیومده اینجا ؟
ـ بهش نگفتم مادر . ول کنه کار و زندگی اش رو بیاد اینجا که چی ؟
ـ یعنی سرکارشه .
ـ مثل بقیة روزها .
ـ پس بابا رحمان چی می گفت ؟ خبر بدش چی بود ؟
ـ آخرین باری که خبر بد شنیدم پونزده سال و چند ماه پیش بود . وقتی بابات گفت دکترا جوابش کردن و باید جفت پاهاش قطع شه .
از گفته های مامان سر درنمی آوردم . پانزده سال و چند ماه پیش ، خبر بد ، جواب کردن ، پاهایی که قرار بود قطع بشوند و … پایم را از درمانگاه که بیرون گذاشتم احساس کردم سرم سبکتر شده و بهتر می توانم راه بروم . آقای دکتر بعد از کلی سفارشات ریز و درشت به مامان ، اجازه داده بود تا همراه با مامان برای دیدن مغازة جدید بابا بیایم . به نظر او ، دیدن پدر می توانست استرسم را کم کرده و فشار خونم که به راحتی سقوط کرده و مرا راهی درمانگاه ساخته بود را به جای خود برگرداند .

در طول مسیر همة مغازه هایی که می توانستند مغازة کفاشی باشند را از نظر گذراندم ولی هیچکدام از آنها ، مغازة پدر نبود . مسیر پیش روی ما مسیر همیشگی و آشنای حرم آقا امام رضا بود . بخاطر همین هم هر چه جلوتر می رفتیم ، تعجب من بیشتر می شد . زوار از هر سو به سمت حرم روانه بودند و من و مامان هم در بین این سیل خروشان پر جنب و جوش و هیاهو پیش می رفتیم . مامان همانطور که دست مرا محکم گرفته بود برگه ای که بابا رحمان به او داده بود را بدستم داد .
ـ آدرس مغازة باباته . سر راسته . مال یکی از رفقای قدیمی ایه بابارحمان که چند سال پیش قولش رو داده بوده به بابا رحمان . اجاره اش هم زیاد نیس . بابا رحمان می گفت از رو همین آدرس چند تا فتو گرفته داده به مشتری هاش که دیگه اون رو بازنشسته کنن و برن سراغ اوس بهنام ، اینجوری بابات هم می شه صاحب در و دکان و مشتری . از سر لطف و کرم آقا امام رضا ..
سرم را که بلند کردم ، گنبد حرم را دیدم . چیزی در دلم لرزید . انگار حرم آمدن این دفعه ام با دفعات پیش توفیر داشت . چیزی مرا به سمت حرم می کشاند . مامان مرا بسمت حوض وسط صحن برد و را روی نیمکت سنگی لبة حوض نشاند . اول از همه آبی به صورتم زد . بعد کفش هایم را از پاهایم درآورد و همانطور که پاهایم را به آرامی می شست و شروع کرد به درد و دل .

ـ قبل از اینکه بریم زیارت ، شاید بد نباشه یه نفری رو ببینی . یکی که مطمئنه از آقا شفا گرفته و برای همینم نذر کرده بوده بیاد دم دست آقا و شاگردی یه مؤمن خدا دوست رو بکنه .. اونقدر که یه روزی مثل اوستاش بشه و بتونه بی نیاز به مال دنیا ، فقط برای رضای خدا کار کنه ..
متوجة منظور مامان نمی شدم ولی حس می کردم خیلی زود جواب سؤالهای توی ذهنم را می گیرم . بی اختیار از جایم بلند شدم و همانطور پای برهنه بطرف در ورودی حرم رفتم . جلوی کفشداری که رسیدم متوجة بساط کفاش دوره گردی شدم که گوشة کفشداری پهن بود و کلی کفش که ظاهراً متعلق به زوار آقا بود ، جلوی آن چیده شده بودند . خبری از خود کفاش نبود . ناخودآگاه به عقب برگشتم و در کمال ناباوری مامان را دیدم که کنار بابا بهنام که روپوش چرمی کفاشی اش را به تن داشت نشسته بود و برای بابا چای می ریخت . هیچکدام از آن دو متوجة من نشدند یا حداقل اینطور وانمود می کردند .

از آنروز به بعد ، هر هفته ، دو روز من و بابا بهنام به حرم می آییم و گوشة کفشداری همیشگی ، نذر بابا را ادا می کنیم . من کفش های پاره و معیوب زوار را پیدا می کنم و بابا با دقتی بسیار ، زخم های کفش ها را درمان می کند . هزاران جفت کفش ، بجای یک جفت پایی که ماندند . پاهایی که پانزده سال و چند ماه پیش دکترها رأی به قطع آنها داده بودند ، همان دکترهایی که بعد از انجام آزمایشات مجدد از بابا ـ وقتی که از سفر مشهدش برگشت ـ حیرت زده به یکدیگر می گفتند دکتر یکی دیگر را نیز شفا داد !

پایان
التماس دعا ـ شهریور 1391

 


- جهت ارسال نظر نوشتن نام ، ایمیل و وبلاگ ضروری نمی باشد .
- نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی همچنین نظرات ارسالی غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط با مطلب منتشر نمی‌شوند .
- نظرات منتشر شده در این پایگاه صرفا بیانگر دیدگاه کاربران می باشد .