خانه > فرهنگی > شعر ، داستان > انقلاب گوسفند ها3(داستان)

انقلاب گوسفند ها3(داستان)

با عرض سلام خدمت تمامی تودرواریها.اینانیج از قسمت اخر داستان. ببخشید اگه سرتانا درد بیردم.

***************************************

میجی صبتاشا به اونجایی برساند که تمام آدما را جمع هاکردن تا سرشانا بزنن.من هیچی نگتم که هر چه زودتر بفهمم چه اتفاقی دانکفه.

میجی ادامه بدا:

همه ادما را کد بسته بیردن جلو ننر بخته ای تا حکمشانا اجرا هاکنه.ننر بخته ای  دستور بدا: بکشین این نانجیبا را،همینا بین که هزاران ساله که درن اما را سر همبرینن.نه به “وره” رحم بکردن نه به میش نه به “نر”.

ننر بخته ای دستور بدا اولی را بیرن.اولین ادم که باید کشته هنبه رییس “شوری” به.تا هخاستن گردنشا بزنن شروع هاکرد به معذرت خواهی و ببخشید و غلط …….بگت اری اما هندانیم خیلی به شما ظلم بکردیم.یک فرست هادین تا جبران هاکنیم.

ننر بخته ای بگت:نه امکان نداره بزنین گردنشا.

شوری دوباره خواهش بکرد:اما قول هندیم هیچوقت کاریتان نداشته بیم و هیچوقت به گوسفندا بی احترامی نکنیم…..

“نه بدرد نانخوره این حرفا.بکشینش”

ادما که دیگه امیدی نانویندن شروع هاکردن به گریه کردن وبگتن: نکشینمان به اما رحم هاکنین.اما قول هندیم وسرتان کار هکنیم.تمام علفامانا همیریم وسرتان.هر کاری از اما بخین انجام هندیم……

این دفه اون جوانمردترین گوسفندا،اون قویترین و دلرحمترین گوسفندا یعنی وریشا پا پیش واشت تا میانجیگری هاکنه.

وریشا بگت:”ای برا بیو از خون اینان ضعیف ها بگذریم که گذشت از بزرگانه.اینا دیگه بی خطرن و کاری ازشان بر نامیا.تازه باید یک چیزه دیگه ایج را بینیم.همینا بین که دلی زمستان و قحطی اما را از گسنگی نجات هندابین و کمکمان هکردن.

ننر بخته ای یشکو فکر هاکرد و گذشته را به یاد بیرد او هنوز “دو به شک” به.  او بگت:”باشه من در اینکه این ظالما را ازاد هاکنیم خیری نانوینم اما وریشا کسی نیه که بشا سخنشا زمین واشت.همه را ازاد هکنم اما به شرطی که هیچوقت بر علیه اما اقدام نکنن.این اخرین بخشش من وسر ادما به.دفعه بعد به خوردو گتتان رحم نانکنم.

درباره خراج ایج من هیچ چیزی از شما نانخوام.علفی که شما به اما هندین حرامه.چون باعث هابه نمک گیر هابیم.”

ننر بخته ای با حالت گرفته از اون جمع خارج هابه.و هیچکس نفهمی در اون لحظه  دلی ذهن او چیچی بگذشت.

وریشا یک قرقری بکرد که تن تمام ادما به لرزه دکفت.بعد با خشم و غذب بگت:”ازینجا برین و دعا به جان ننر بخته ای بکنین.”

ادما بشین و همه چیز به خوبی و خوشی تمام هابه.

سالها و سالها گوسفندا در ارامش و برابری و برادری زندگی بکردن.همه خوشحال بین و از ننر بخته ای راضی.

اما هیچوقت نامبو بگت همه چی به خوبی و خوشی تمام هابه.اونا تازه اول راه دبین.همیشه یک اتفاقی دانکفه که همه ی  معادله های مربوط به “زندگی در خوبی و خوشی وسر همیشه” را به هم هزنه.

خیلی موقع ها خوشی یا رفاه و امنیت زیاد  کار دست ادم هندی.و باعث همبو ادم از خیلی چیزا غافل هابو.ببخشید باید بگوئم کار دست گوسفند هندی و گوسفند را غافل هکنه.مثل این اتفاقی که هخوام تعریف هاکنم:

گوسفندا که خیالشان از همه چیز راحت به،هر چند وقت به چند وقت یک مهمانی هنگتن و دلی مهمانی تفریح هکردن و شاد بین.

شهر گوسفندا همیشه نگهبانایی داشت که شو و روز نگهبانی هندابین و همیشه مواظب خطرات احتمالی بین.

یک شو که گوسفندا مهمانی بگتیبین،یکی از گوسفندا دبه نگهبانی هندابه.او نگهبانی هندابه اما دلش وسر اون مهمانی “مقل مقل “هکرد.هی با خودش کلنجار هشه که چکنم چه نکنم.اینجا را که ول نانتانم هاکنم.هی فکر هاکرد هی فکر هاکرد،اخرش تصمیم بگت یکی جا خودش اینجا قرار بدی ،خودش بشو دلی مهمانی بزنه “گمبل”.هرکی را بگت کسی قبول نکرد.اخه همه هخواستن بشن به اون مهمانی.دبه نا امید همبه که یکدفه “قباد” را بدی.قباد “گیجه وره” به.

پیش خودش بگت:بهترین گزینه را پیدا هاکردم.اینجور هابه که اون گوسفند ،”قبادِگیجه وره” را نگهبان شهر هاکرد.

  میجی(mijey) ،حسرت دلی چشماش موج هزه.

قباد بیچاره که گیج به و چیزی هالیش نامبه بی خبر از همه جا نگهبانی را شروع هاکرد،اون بد بخت از کجا خبر داشت که آدما چند ساله منتظر همچین موقعیتی بین.آدما چند سال به منتظر بین تا از گوسفندا انتقام بگیرن.

اونا کنار شهر جاسوس داشتن و قباد گوسفند ناشناسی نبه.قبادا همه همشناختن.جاسوس سریع ادمای دروارا خبر هاکرد.بگت:چه نشسته این که روز موعود فرا برسیه.آدما سریع دست به کار هابین و با نامردی به گوسفندا شبیخون بزین.

گوسفندا که از هیچی خبر نداشتن غافلگیر هابین.اونا حتی نتانستن کوچکترین دفاعی از خودشان بکنن.اگه کسی که نگهبانی هندابه اونجا دبه، به راحتی هتانست گوسفندا را خبر هاکنه تا وسر دفاع از خودشان اماده هابن.اما دریغ….

آدما با بیرحمی تمام،گوسفندا را بکشتن و فقط یک عده کمی را زنده نگه بداشتن.اون یشکو گوسفند اسیریج را بدتر از گذشته دلی گوسفند خانه ها اسیر هاکردن.

شهرشانا اتش بزین و با خاک یکسان هاکردن.اونا کاری هاکردن که هیچ نشانی از گوسفندا باقی نمانه.همون جور که هوینی اونا را از تاریخ بیرون هاکردن.

این یکی از بیرحمانه ترین کشتار های تاریخ هابه.اونا نه به پیر رحم بکردن نه به جوان.

به اینجا که برسیم میجی دیگه نتانست ادامه بدی.

بهش بگتم:خودتا اینقدر ناراحت نکن،مرگ حقه به سر همه همیا.اون آدمای پلید ایج الان دلی جهنم درن “جز” هزنن.ولی من ناندانم گوسفندا با اون همه دولت و مکنت چجوری به این راحتی شکست بخوردن؟

میجی که یشکو ارام بگتی به، بگت: حتما خواست خدا بی.اما نانتانیم سر از کار خدا در بیریم،حتما حکمتی بی.

من بگتم:راستی به سر ننر بخته ای جه بیامه؟وریشا چه ببه؟

جواب بدا:همه ی سران اون حکومتا دستگیر هاکردن و محاکمه هاکردن.شرح اون محاکمه،جگر سوزه.از طاقت من خارجه.ازم نخواه که تعریف هاکنم.

همه ی اون گوسفندای دلیرا دلی آتش بسوزاندن و خاکسترشانا دلی روبار درتن.

تنها کسی که محکوم به حبس ابد دلی سیاهچال هابه،وریشا به.چون وریشا باعث هابه ادما را نکشن.

میجی بگت:داستان غم انگیز منا بشنفتی.تنها کتابی که این حادثه دلیش نقل هابی همین کتابیه که خودت پیدا هاکردی و بقیه کتابای تاریخی از این جریان چیزی نگتین.حتما حالیت ببه چقدر این کتاب وسر اما مهمه.این یکی از هزار حکایتی به که دلی این کتاب دبه.من ازت خواهش هکنم که این صبتا را جایی نقل نکنی چون آدمای پلید هنو وجود دارن که بخوان این کتابا که هویت امایه از اما بگیرن.خلاصه من دیگه ویشتر ازین سفارش نکنم.

من بگتم:چشم خاطر جمع باش.

ایسا من این حکایت را وسرتان تعریف بکردم اما شما قول بدین به کسی نگویین.


- جهت ارسال نظر نوشتن نام ، ایمیل و وبلاگ ضروری نمی باشد .
- نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی همچنین نظرات ارسالی غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط با مطلب منتشر نمی‌شوند .
- نظرات منتشر شده در این پایگاه صرفا بیانگر دیدگاه کاربران می باشد .