خانه > فرهنگی > شعر ، داستان > استخوان های کاغذی

استخوان های کاغذی

//
امکان درج نظر وجود ندارد

محبوبه حاجیان نژاد

هوالمحبوب

 استخوان های کاغذی

تا صبح مادرم هزار بار تن کانت و دکارت و سارتر ونیچه ی بیچاره را توی گور می لرزاند. مخصوصاً دکارت را که از همه بیشتر می شناسد. چون  این روزهابیشتر از او حرف می زنم. همیشه وقتی تب می کنم و می افتم به هذیان گفتن، مادرم هم می افتد به جان این بنده های خدا و هر نفرینی که از آبا و اجدادش یاد گرفته و نگرفته نثار روحشان می کند. کار دیگری ازش بر نمی آید جز اینکه بالای سرم بنشیند و تند تند سیب پوست بگیرد و برش برش کند و با فشار فرو کند گوشه لپم و هی پرتقال آب بگیرد و بسم ا… بگوید و بریزد توی حلقم و بعد هم آن تکه پارچه ی سفید گلدار را توی آب خیس کند و بگذاردروی پیشانی ام و بمالد روی دست هایم و پاهایم را توی آب ولرم تشت فرو کند و همینطور که همه ی این کارها را با هم می کند زیر لب غر بزند که ” الهی کارد بخوره به جگر این دکارد و سارتر و مارتر که آخرش یا تو را دیوانه می کنن یا من را “

زیر حرارت تبی که از سر شب تنم را توی کوره انداخته، حرکات شتابان دستهای مادرم را حس می کنم که یک مشت اسپند را دور سرم دور می دهد و می ریزد روی زغال های داغ منقل و بعد هم هی فوت می کند و صلوات می فرستد و چشم حسود و بخیل را توی آتش می ترکاند. بوی اسپند می پیچد توی کابووس هایم و بعد یکدفعه همه چیز عوض می شود. لب هایم را که انگار کسی آنها را روی هم دوخته به زحمت از هم باز می کنم تا بگویم: “دکارد نه مادر من!دکارت…چه کار داری به این بنده های خدا… خدا بیامرزدشان تا الان هفت تا کفن را پوسانده اند…”

نمیدانم چی می گویم یا اصلاً حرفی می زنم یا نه که آتش مادر تند تر می شود، و یک خشونت نرم و خیس می پیچد لای تندی صدایش.

-پسره پاک عقلش را از دست داده…دِ… همینه دیگه… وقتی از کله ی سحر تا بوق سگ می چپی توی آن دخمه و تا نمیری از گشنگی و تشنگی… لا اله الا ا… آخرش ذات الریه می گیری و من از شرت راحت می شم… تو از این دخمه اگه جان سالم به در ببری عقل سالم به در نمی بری… حالا بمان و ببین… آخه من نمی دانم توی آن یک وجب زیر زمین نم گرفته چی هست که تو….

من هم نمی دانم مادر. اگر می دانستم کارم به اینجا نمی کشید که دو سال تمام توی ترم آخر دانشگاه گیر کنم.

توی عالم خواب و بیداری حرفهای مادر را می شنوم و نمی شنوم وکم کم فرو می روم توی عالمی که نمی دانم کجاست. جائیکه پدرم روی گورش نشسته، سرش را از لای کتاب نیمه باز توی دستش بلند کرده و همان طور که کفش پای چپش را در آورده و وارونه کرده و می کوبد به زمین تا سنگریزه های تویش را بیرون بریزد، برای من می خواند:

آنانکه محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند

باور نمیکنم. یعنی همه ی این دود چراغ خوردن ها یعنی کشک؟ حالا افلاطون را می بینم که دارد دندان هایش را مسواک می زند. چقدر هم مؤدب است. و کانت را که دارد برای تاریخ اسپند دود می کند و اوووه… بیا و ببین. سارتر وسط برف ایستاده و دندان های بره ی همسایه را می شمارد. طوری نگاهم می کند که انگار نیستم. صدای خودم را می شنوم که می گویم: آقای سارتر لطفاً کمی این طرف تر بایستید… من هم…

نمی دانم چی می گویم که صدای مادرم می پیچد توی خوابم.

-من هر چی می کشم از دست تو و همین هاست دیگه… آخرش اگه من این چهار تا ورق پاره را نریختم وسط حیاط و آتیش ندادم هر چی دلت خواست بگو.

آن همه کتاب از ادبیات و عرفان و هنر و تاریخ و فلسفه ی غرب و حکمت شرق  و نمی دانم چه وچه، همه از نظر مادرم چهار تا ورق پاره است و اتاقم – همان زیر زمین نمناک و تاریکی که روزگاری اتاق کار پدرم بوده – با آن همه کتاب و مجله و روزنامه ای که تویش هست و اصلاً آجر آجر دیوارهایش با من حرف می زنند و شماره شناسنامه ام را از خودم بهتر می دانند، از نظر مادرم فقط یک دخمه است،یک چهار دیواری، یک زندان…

وقتی که تب می کنم، سر از هر کجایی که فکرش را بکنی در می آورم. می روم به آینده، بر می گردم به گذشته، گیر می کنم لای لایه های حال، غرق می شوم توی قفسه ها و کتاب های زیر زمین که همه مال پدرم بوده. جایی که اگر یک عمر لای خرت و پرت ها یش بگردی باز هم یک چیز جدیدپیدا می کنی. یک کتاب کهنه نم گرفته که پشت یکی از قفسه ها افتاده، یک بریده روزنامه زرد شده و پوسیده، یک عکس که جز یک شبح سیاه هیچ چیزش دیده نمی شود. و آن همه دست نوشته های نیمه کاره… که لابد کار پدرم بوده…

گاهی وقتها توی خواب هایم آنقدر لای کتاب ها فرو می روم که انگار دیگر مال خودم نیستم. می روم لای صفحه های کتاب، سینه به سینه ی صغحه اول کتاب “اندیشه های مغز بزرگ” می ایستم و در مقابل چشمهای از حدقه در آمده ی  “متر لینگ” می شوم خط اول کتاب وهی خودم را می خوانم و می خوانم و می خوانم.

“وقتی شمعی را پف می کنیم شعله اش کجا می رود؟”.”وقتی شمعی را پف می کنیم شعله اش کجا می رود؟”. “وقتی شمعی را پف می کنیم شعله اش کجا می رود؟”

اولین بار وقتی این جمله را توی کتاب برای مادر خواندم دست هایش را تکان داد و گفت: این هم پرسیدن داره مادر؟ خب معلومه دود میشه میره هوا…

بعید نیست که پدرم هم این جمله را سال های پیش برایش خوانده باشد و لابد او هم همین جواب راداده یا چیز دیگری مثل همین. گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم که مادرم چقدر خوشبخت است. خوش به حالش که اینقدر راحت می تواند همه چیز را گره بزند به حکمت و مصلحت و تقدیر و چه می دانم پیشانی نوشت. 

  دارم توی کوره می سوزم. مادر هر از چند گاهی آب داغ شده ی توی تشت را عوض می کند و همان طور که گرمای خنک نفس نفس زدنش می خورد به صورتم، پارچه ی سفیدگلدار را دوباره و هزار باره خیس می کند و می گذارد روی پیشانیم. و با صدایی که حالا نگرانی و ترس مهربانش کرده می گوید: “چکار کنم مادر… یا فاطمه زهرا دستم به دامنت… داره از دستم میره”

و من هنوز خط اول کتاب متر لینگم و هی خودم را میخوانم. بعد می شوم صفحه اولش و انگار یک دست استخوانی بزرگ من را ورق می زند. ورق می خورم  ورق می خورم و یکهو ترس برم می دارد که نکند مادر از راه برسد ومن را همراه بقیه کتاب ها بریزد وسط حیاط و آتش بزند. تصورش را بکن.آتش،شعله،دود،صدای چریک چریک خردشدن استخوان های کاغذی. طفلک کتاب ها… طفلک من… اما نه، انگار بدک هم نیست. کاغذ که باشی با یک شعله می پیچی توی خودت، رنگ به رنگ می شوی، چند تا چریک و بعد تمام… خاکستر… بهتر از این است که لای خاک بمانی و بوی تعفن بگیری و کرم ها بیفتند به جان پوست و گوشتت و همینطور با بی شرمی به همه جای تنت سرک بکشند، بروند توی کاسه چشم هایت، همین چشم هایی که با آنها غزل های حافظ را خوانده ای و… اینها همه هیچ بروند لای ماهیچه های قلبت، سرک بکشند توی دهلیز ها و بطن ها و تمام عشق هایی را که یک عمر با زحمت تویش پنهان کرده ای بریزند بیرون و با آن چشم های نفهم و چندش آورشان نگاهش کنند و تو همه ی اینها را ببینی و نتوانی دم بزنی. بعد آنقدر همینطور بی حرکت بمانی و بمانی و بمانی تا بپوسی و بشوی خاک…کاغذ که باشی با یک شعله می سوزی و راحت…

می سوزم. توی کوره. دست و پاهایم مال خودم نیست. استخوان هایم چریک چریک صدا می کند. خیسی پارچه گلدار روی پیشانی جزجز صدا می دهد.

-الو محمود جان… قربونت مادر… بمیرم الهی خواب بودی؟ببخش مادر بیدارت کردم… نه مادر من خوبم… رسول باز تب کرده. نمی دونم مادر… نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم. حالش خیلی خرابه از سر شب همینطور… باشه مادر جان… بیا الهی قربونت برم… خیر از جوونیت ببینی… خدا برای مادرت نگهت داره…

محمود که می آید مادر هنوز زیر لب دعا می کند. محمود را من نخوانده از حفظم. با آن کیف قراضه و وارفته ی بساط دکتری اش،هر و قت که می آید شانه های پهن و استخوانی اش را جلوی مادر اندکی خم می کند و سلام می کند. بعد با آن لبخندی که همیشه روی لب های باریکش ولو است احوال مادر را می پرسد و یک راست می آید بالای سر من. و حالاصدای سرفه هایش، کوتاه و پشت سر هم، توی حرارت خفه اتاق رسوخ می کند.

-مادر جان این نصفه شبی تو هم زابراه شدی. خدا می دونه چقدر بهش میگم بلند شو برو دوایی دکتری ببین چته آخه که هی شب و نصف شب، وقت و بی وقت اینطوری تب می کنی و می افتی روی دست من…

من هم یک پیرزن دست و پا شکسته، چه کاری ازم بر می آد؟ نصف شبی چکار می تونم بکنم؟… چقدر بهش می گم توی این هوای سرد اینقدر نرو توی زیر زمین… خوب اون کتاب های صاحب مرده را بگیر بیار بالا بخون… مگه به حرفم می کنه. من که میگم همش از سرماست. الان یک هفته است که چپیده توی اون دخمه… تو یک چیزی  بهش بگو مادر…

انگشت های لاغر و استخوانی محمود را روی پیشانی ام حس می کنم و چشم هایم را باز می کنم. محمود نگاهش به من است و گوشش به حرف های مادر. سرش را به آرامی تکان می دهد و می گوید: “چیزی نیست مادر… الان یک آمپول بهش می زنم تبش می آد پایین”

مادر همان طور که زیر لب با خودش حرف می زند و برای محمود دعا می کند بلند می شود می رود طرف آشپز خانه. صدای خش خش کف پاهای ترک خورده اش را روی پرز های خوابیده قالی می شنوم.لابد میرود که باز برای من گل گاوزبان و برگ بید دم کند یا میوه آب بگیرد یا هزار چیز دیگر را که فقط خودش می داند قاطی هم کند و بگذارد  دم بکشد و بعد بیاورد به اسم ” جوشانده” به خورد من بدهد.

-آخه مادر من! دوای درد من که توی اینها نیست. اگه می تونی فلسفه و تاریخ و ادبیات و هنر و حکمت و… همه را با هم بجوشان و همینطور تلخ تلخ بیار بریز توی گلوم، این طوری شاید عطشم بنشینه…

فلسفه مادر، فلسفه توی وجود من رسوخ کرده. لا به لای سلول های تنم، توی سلول های مغزم مثل یک غده ی بد خیم سرطانی ریشه زده و هی بزرگ می شود وبزرگ می شود و  تا تمام جمجمه ام را نگیرد، ول کن نیست. به دادم برس محمود.

-هیس ! چه خبرته؟ می خوای امشب مادرتو دق مرگ کنی؟

دست های  محمود سرد است. بایک لبخند صبورآستین دستم را بالا می زند. بعد صدای سین بسم ا… گفتنش می آید و یک سوزش عمیق و آنی مرا از خوابی که با چشم های باز می بینم بیرون می آورد.چشمم می افتد به عکس خودم. با دست و پاهایی دراز و لاغر که انگار مال من  نیست افتاده ام وسط شیشه عینک محمود. محمود همانطور که با پنبه خیس جای آمپول را روی دستم می مالد یک لحظه نگاهم می کند. لبخند کمرنگ روی لب ها خودش را پخش می کند توی صورتش و خیلی زود محو می شود. بعد صدای سرفه هایش بلند می شود که با همه کوتاهی و ضعیفی اشان خیلی راحت بالاتنه لاغر و  استخوانی او را به حرکت می گیرند. لیوان آب را با یک قرص جلوی دهانم می گیرد و از لابلای سرفه ها  می پرسد:”درد هم داری؟ “

محمودیک سال است که درسش تمام شده. توی یک مطب درب و داغان توی یک ساختمان کلنگی در پایین شهر طبابت می کند.کم می خورد. کم می خوابد و مثل من زیاد کتاب می خواند و برخلاف من کم حرف می زند. همیشه از همه چیز راضی است یا لاقل این طور نشان می دهد.. اوج عصبانیتش یک لبخند تلخ و گزنده است  که اصلا با خط های ملایم صورتش هماهنگی ندارد.

محمود درجه حرارت بدنم را می گیرد.وبعد دستگاه فشارش را بیرون می آورد. چیزی سرد توی رگ هایم به حرکت در می آید و دیگر هیچی نمی فهمم.

مادرتوی خوابم هم  نمی تواند بنشیند.می رود توی آشپزخانه. می آید. در کابینت ها را باز می کند. دریخچال را می بندد. شیر آب را باز می کند و جیغ استکان نعلبکی ها را زیر فشار انگشت هایش در می آورد.می نشیند سیب زمینی پوست می کند و چشم هایش از بخار پیاز حلقه حلقه می شود.

فکر کنم حالا دیگر با چاقو افتاده به جان سیب هاکه بویشان پیچیده توی خوابم.

 می گویم:” بفرما جناب آقای نیوتن تحویل بگیر. این هم از قانون جاذبه ات.این روزها چقدر سیب که از شاخه ها  نمی افتد.اما  کجا؟ پایین؟ رو ی زمین؟ زیر شاخه ی درخت؟ خیلی ساده ای برادر من…خیلی. پایین کجا بود؟این روزها سیب که از شاخه جدا می شود می افتد چپ و راست و گاهی حتی بالایی می رود. همین است دیگر. قانون جاذبه را هم کشیده اند طرف خودشان. هر طرفی که باشند سیب می افتد دست آنها. انگار قانون جاذبه فقط توی دامن آنها صدق کرده….

کم کم سر و کله پاسکال و انیشتین و داروین و چند نفر دیگر که نمی شناسمشان هم توی خوابم پیدا می شود. اینها که هیچ… آقای سرمد هم اینجاست. آخر کسی نیست بگوید جناب آقای دکتر سرمد استاد محترم فلسفه سر و کله شما دیگر چطور از توی این جمعیت پیدا شد. شما که با زمین و زمان مخالفید…آقای سرمد توی خوابم هم با آن خودکار توی دستش بازی می کند و می گوید: من نمی فهمم پسر جان تو چطور با این ذهنت که فلسفه غرب را می دوزی به حکمت شرق و می پوشانی تن ما از درس من نمره سه و هفتاد و پنج گرفته ای.

دلم برای ارسطو تنگ شده. چرا باید همیشه همه ی آن چیزهایی که نمی خواهیم باشد و همان یک چیزی که می خواهیم نباشد؟

استخوان های تنم را انگار کسی توی هاون می کوبد. انگار از گوش هایم از سرم دود بلند می شود.

باز خیسی پارچه نمناک روی پیشانی ام و صدای جلز و ولز پیاز های خیس توی روغن داغ.

-رسول…رسول…

دست یک مرده ساعد دستم را می گیردو پیشانی و صورتم را لمس می کند. دست ها آنقدر سردند که انگار صاحبشان هزار سال است که مرده و همینطور کف سردخانه مانده است.

 –رسول جان مادر درد داری؟

چشم هایم را که باز می کنم دستم توی دستهای مادر است. چین های صورتش طوری توی هم فرو رفته اند که به زحمت می شناسمشان. چشم هایش خیس و خسته است.

-رسول جان بهتری انشاا..؟

نگاهم رد صدا را می گیرد و می افتد توی صورت کشیده و پیشانی روشن محمود. یک لبخند بی حال چند چین کمرنگ گوشه ی لب هایش انداخته ونگاه چشم های قهوه ای اش خیره به من است.

تنم کرخت و خسته است. بند بند تنم را انگار به هم قفل زده اند. زبانم مثل یک تکه چوب توی دهانم خشک شده. مادر که می رود توی آشپزخانه محمود می گوید: “شنبه می آم دنبالت باهم می ریم مطب. باید برات آزمایش خون بنویسم. حرف نمی آم و نمی خوام هم نباشه. این طوری هم خیال خودت راحت می شه هم این پیرزن را این قدر عذاب نمی دی. از سر شب تا الان چشم روی هم نگذاشته….”

بعد دیگر معلوم نیست چی می خواهد بگوید که سرفه امانش نمی دهد.اگر وقت دیگری بود حتما جوابش را می دادم که “کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی” اما آنقدر ضعف دارم که شک دارم بتوانم همین یک جمله را هم تا آخرش بگویم.

یک درد عمیق می پیچد توی مهره های پشتم. تکانی می خورم بی اختیار ناله می کنم.مادر از آشپزخانه می آید با یک لیوان آب پرتقال.با کمک محمود نیم خیز می شوم.خیلی سخت انگار که روی بند بند تنم سنگ کار گذاشته اند.مادر لیوان را می دهد به دستم و می کوید: “بخور مادر جان بخور. بمیرم الهی رنگ به صورتش نمانده.” محمود چشم هایش را توی صورت من تنگ می کند  می خندد و می گوید:”زیاد لی لی به لالاش نگذارید بزرگ شد یادش می ره. ” بعد لحن صدایش یکدفعه عوض  می شود: “شنبه می آم می برمش مطب. می فرستمش آزمایش بگیره. طوری نیست ان شاا…شما هم دیگه برید استراحت کنید. “

صدای اذان صبح  جای خودش را توی اتاق باز می کند. مادر می رود تا وضو بگیرد. محمود هم آماده می شود که برود. به محمود می گویم:”برای شنبه با کی قرار می گذاری بری مطب؟من که چیزیم نیست. گفته باشم.” حرفم را نشنیده می گیرد و شروع می کند به جمع کردن بند و بساط دکتری اش.

-رسول تو تب می کنی معلوم هست کجاها می ری؟دیشب تا  صبح تمام فلسفه و تاریخ را زیر و رو کردی.

– چه می دونم. همش کابووس بود.

– کابووس هم که  باشه بازم  حقیقته…آدم توی خواب خودشه. خود خودش. نه اون کسی که مجبوره باشه.

-همین دیگه وقتی می گم چیزیم نیست یعنی همین.دردمن با قرص و دوا و این چیزها درمان نمی شه.لا اقل تو یکی که باید این را خوب بدانی.

– رسول جان اون چیزی که تو دنبالش می گردی توی این کتابها پیدا نمی شه. باید توی خود هستی دنبالش بگردی. توی حقیقت وجود خودت….این ها فقط ابزاره.

– حقیقت…هستی..همه اینها حرفه. اصلا کی گفته که ما هستیم. کی ثابت کرده که وجود داریم.از کجا معلوم این چیزی که ما الان تویش هستیم هستی باشه.از کجا معلوم که نیستی نباشه. ما که نیستی را تجربه نکردیم که بشناسیمش.شاید توی عالم نیستی هستیم و به اسم هستی سرمان را شیره مالیده اند تا هوس هستی را نکنیم.

محمود که حالا بساط دکتری اش را جمع کرده می گوید: “توی این دنیا همه چیز سر جای خودش هست چه ما قبولش داشته باشیم چه نداشته باشیم.

زیپ کیف قراضه اش را می بنند و چند لحظه بعد مثل اینکه چیز تازه ای یادش آمد ه باشد دوباره بازش می کند و از تویش دفترچه ای بیرون می آورد. زیر چشمی نگاهم می کند و می گوید: “یادم رفت برات نسخه بنویسم.” بعد شروع می کند نوشتن. از حالت نگاهش هیچ معلوم نیست  که جدی است یا سرکارم گذاشته. کاغذ را از دفترچه جدا می کند. مهرش را از توی کیف بیرون می آورد و محکم می زند پای نسخه.بعد آن را  تا می زند و می گذارد بالای سرم. نخوانده می دانم که با  آن خط خرچنگ قوربا غه دکتری اش یک لیست از قرص و دواهای بی مصرف را نوشته به این خیال که من دلم را به این مزخرفات خوش می کنم.آب پرتقال خوب حالم را جا آورده. بیشتر از این نمی توانم ساکت بمانم. میگویم: “شما دکترها هیچ وقت نمی تونید با این دم و دستگاه زپرتی اتان و آن تجربه ی ناقص و بی مصرفتون درد امثال من را درمان کنید یا اصلا چیزی از هستی بفهمید. محمود می گوید: “پس لابد شما فیلسوف ها با آن یک مشت توده خاکستری توی مغزتان تمام هستی را می فهمید و اثباتش می کنید.

-ما قرار نیست چیزی را اثبات کنیم برای ما آن چیزهایی که باید باشه سرجای خودش هست. این شما هستید که مجبورید همه چیز را ببرید زیر آن ذره بین هاتون. چی بهش می گید؟میکروسکوپ تا باورتون بشه که هست اگر نه چرخ کارتون می خوابه.

محمود لبخند می زند و بلند می شود.مثل همیشه توی حرف زدن خسیس و صرفه جوست. انگار حیفش می آید از کلمه ها استفاده کند. فقط می گوید: “قبول اما این را بدان با انگشت فلسفه نمی تونی دندان هستی را بشماری.”

می گویم…باز آن درد عمیق توی مهره های پشتم می پیچد. هیچی نمی گویم. بقیه حرف ها را می گذارم به حسابش تا بعدا تسویه کنم.

محمود راه افتاده که برود. در مقابل همه تعارف ها و دعاهای مادر مثل همیشه فقط به یک کلمه اکتفا می کند.”ممنون”

محمود موقع رفتن همانطور که کیفش را توی دستش جابه جا می کند می گوید:” رسول نه که تا لنگ ظهر بخوابی. داروهایی را که توی این نسخه برات نوشتم فقط توی یک داروخانه داره. دیر بجنبی درشو بستن.”

خیلی سعی می کنم تا یک جواب دندان شکن برایش پیدا کنم  اما محمود خداحافظی می کند و می رود. این را هم می گذارم به حسابش. یعنی این طور خودم را راضی می کنم که “گذر پوست به دباغ خانه می افتد”

مادر که حالا چادرش را به سر کرده و سجاده توی دستش است می آید بالای سرم. چند لحظه نگاهم می کند و می گوید:”بهتری انشاا…؟ شنبه محمود می آد دنبالت. مادر لجبازی نکن.برو یک آزمایش بده خیال منم راحت کن ” بعد طوری نگاهم می کند که نمی توانم نه بگویم. خودش می فهمد. یک لبخند خسته خودش را لای چین و چروک های صورتش جا می دهد و همانطور می ماند.  مادر بالای سرم  به  یک الهه ی  پیر می ماند که آمده بی هیچ عذر و بهانه ای واسطه شودتا همه گناهانم را یکجا ببخشند. گل های آبی و ریز چادر نمازش توی چشم هایم زنده می شوند وانگار همین الان است که با یک تکان بریزند روی سرم.

 چند قدم جلوتر از من به نماز می ایستد. و گل های چادرش همانطور بالای سر من می مانند. بی خیال قانون جاذبه. بعد کم کم هرکدامشان یک حرف می شوند. می شوند حروف.  حروف الفبا.نه حروفی که مثل حروف فلسفه و تاریخ و ادبیات و چه و چه مجبور باشی بنویسی اشان یا بخوانی اشان یا بهشان فکر کنی تا وجود پیدا کند. حروفی که خودشان  هستند چه تو بفهمی اشان چه نفهمی اشان…سین…ب…ح…الف…نون…چطور تا به حال نشنیده بودمشان…ح…میم…دال…

چقدر این گل های بی رنگ و رو قشنگ بوده اند و من نمی دانسته ام. ده سال است که هر صبح و شب چادر مادر را دیده ام و ندیده ام.  ذکرها انگار رسوخ کرده اند توی تارو پود چادر. مثل فلسفه توی تار و پود روح من. چرخ می خورم لابلای حروف.لابلای ذکرها.  لابلای گل های ریز آبی و می روم توی عالم خواب. خوابی که نه کابووس است و نه رویا. یک خواب سبک. انگار که روی ابرها باشم. خوابی که خستگی یک شب تب کرده را از تنم بیرون می کند.

آفتاب هنوز نزده که چشم هایم را باز می کنم. مادر هنوز روی سجاده نشسته و تسبیح می زند. غلطی می زنم  و یک نفس عمیق می کشم. مادر برمی گردد و نگاهم می کند. حتم دارم که الان می خواهد بپرسد خوبم یا نه. اما نمی پرسد. می گوید: “بیداری؟ پاشو مادر اگه می تونی برو ببین این نسخه چیه محمود برات نوشته. زودتر برو داروخانه رو نبندن.

از سادگی مادرم خنده ام می گیرد.

-خیر از جوونیش ببینه…خدا بهش سلامتی بده.

 شک ندارم که اگر بگویم محمود سرکارمان گذاشته یا شوخی کرده باور نمی کند.  نسخه را برمی دارم تا یک نگاهی به خط خرچنگ قورباغه ی محمود بیندازم و بگویم…

نسخه را می خوانم و هیچی نمی گویم. فقط دوباره زیر لب تکرارش می کنم:

-سبحان من جعل خزائنه بین الکاف و النون.

                                                                                                                      پایان

 


- جهت ارسال نظر نوشتن نام ، ایمیل و وبلاگ ضروری نمی باشد .
- نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی همچنین نظرات ارسالی غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط با مطلب منتشر نمی‌شوند .
- نظرات منتشر شده در این پایگاه صرفا بیانگر دیدگاه کاربران می باشد .